این خواهر مام بالاخره با این حیوانات اهلیش ما رو جون به سر میکنه

ماهی قرمزاشو (خدا حفظشون کنه ۴ تان

) میریزه تو یه تشت میذاره زیر میز آشپزخونه که مثلا رو سرامیک در فضای سرد باشن (بماند که گاهی هم میذاردشون تو یخچال و ... )
دیروز نشسته بودم برا خودم یهو صدای "بلوب" از تو آشپزخونه اومد . با خودم گفتم حتما باز احساس دلفین بودن بهشون دست داده یک جهش زدن روی آب، چون عادت دارن از این بازیا در بیارن . همیشه هم وقتی این توهمات بهشون دست میده نگرانم که بیفتن بیرون .
اما بعد از صدای "بلوب" دیدم صدای "پیت پیت پیت" میاد فهمیدم بالاخره یکیشون افتاده بیرون و داره دم میزنه
وای اصن یه وضعی.... بدو رفتم تو آشپزخونه دیدم آره دیگه یکی افتاده بیرون
حالا خواهرمم خواب . اگر در اون شرایط که خودم هم هول بودم با هیجان بهش می گفتم امیدی به بیدار شدنش دیگه نبود و ممکن بود با توجه به علاقه ای که به ماهیهاش داره در جا از این خبر .... (دور از جونش

)
حالا منم دلش رو ندارم ماهی رو با دست بگیرم . خلاصه یکی از اعضای خانواده رو به زور از اتاق آخری سمت چپ

، کشیدم بیرون که تورو خدا بیا این ماهی رو نجات بده .
خلاصه این چند دقیقه حس بدی بود.
وقتی همه چیز به خیر و خوشی تمام شد رفتم تو اتاق خواهرم بهش گفتم : عــزیزم یه چیزی رو ظرف ماهیات بذار دیگــــــه .
چشماشو باز کرد . با توجه به این که خوابش خیلی سنگینه می دونستم الان هوش نیست و احتمال اینکه هیچی از حرفام متوجه نشه رو میدادم
سرشو تکون داد (که چی میگی ؟)
خیلی آهسته و با نرمی گفتم الان یکی از ماهی ها افتاده بود بیرون
یه لحظه یه صدای جیغی اومد و قبل از اینکه سقف رو سرم خراب بشه گفتم "فلانی نجاتـــــــــــــش دااااااااااااااااااااد" و چشمام رو از ترس اینکه سر راه وایسادم الانه که زیر دست و پاش له بشم بستم ، وقتی چشمام رو باز کردم خواهرم تو اتاق نبود !!!
مثل گلوله که از تفنگ شلیک میشه پریده بود و من اصلا نفهمیدم این کی بلند شد و رفت دنبال ماهیاش!!!
خلاصه که همه چیز به خیر و خوشی تمام شد