زمان کنونی: ۲۱ آذر ۱۳۹۸, ۰۷:۱۴ ب.ظ مهمان گرامی به انجمن مانشت خوش آمدید. برای استفاده از تمامی امکانات انجمن می‌توانید عضو شوید.
گزینه‌های شما (ورودثبت نام)

کارگاه داستان نویسی دسته جمعی

نظرسنجی: آیا در کارگاه داستان نویسی دسته جمعی شرکت میکنید؟
بله با کمال میل
خیر علاقه ای ندارم
[نمایش نتایج]
توضیح: این یک نظرسنجی عمومی‌است. کاربران می‌توانند گزینه‌ی انتخابی شما را مشاهده کنند.
ارسال:
۱۲ مرداد ۱۳۹۸, ۰۲:۳۱ ق.ظ
Star کارگاه داستان نویسی دسته جمعی
دوستان عزیز مانشتی سلام،
من میدونم همه شما کتابخون و باسواد و اهل قلم هستین. امشب شعرهای یه عده از شما رو خوندم واقعا کیف کردم. برای همین تصمیم گرفتم یه برنامه ای باهم بزاریم اگه دوست داشته باشید به نام داستان نویسی دسته جمعی هست. این شکل از داستان نویسی علاوه بر اینکه به تخیل ما کمک میکنه، سرگرم کننده هست و خیلی تفریح داره. حتما میدونین اونطرف بهش میگن RPG.
این سبک از داستان نویسی به این صورت هست که نفر اول داستان رو شروع میکنه، نفر بعدی که نوبتشه و داستان رو باید ادامه بده در ادامه داستان باید به یه نکاتی توجه نشون بده از جمله:

۱- بدون اینکه داستان تکون سهمگین بخوره و ژانرش خیلی تابلو عوض بشه، خط داستانی اصلی رو به سمت خط داستانی خودش سوق بده.
۲- در لحظات به جا گره افکنی و گره گشایی داشته باشه.
۳- به جای کسی دیگه حرف نزنه و تصمیم نگیره و فقط با اعمال و رفتار کاراکتر خودش یا شیوه داستان نویسی خودش، خط داستانی خودشو غالب قرار بده.
(این قاعده سوم رو بهش میگن GODMODING و اصلا بزرگترین خطای بازیه و کسی که به جای دیگران تصمیم بگیره از سری مسابقه حذف میشه.
۴- در ابتدای داستان هر کسی که نوبتشه از هر جای داستان که دلش بخواد میتونه داخل بشه.


توجه داشته باشید برنده کسی هست که در نهایت بعد از اتمام داستان مشخص میشه که مالک خط داستانی اصلی هست و کسی هست که یه پایان خوشگل برای داستان رقم بزنه. اصلا دلیل نداره هر کسی خسته شد داستان رو تموم کنه. مثل یه پازل باید داستان خشت خشت ساخته بشه، ریتم داستان هم بهم نریزه.


زیاد حرف نمیزنم و میزارم اگه سوالی هست بپرسین. منم با توجه به اینکه بیست سال تو این راه مطالعه کردم و زحمت کشیدم قول میدم به اندازه بضاعتم راهنمایی کنم. و به این سوال نظرسنجی جواب بدین که آیا مایل هستین این سرگرمی سازنده رو شروع کنیم؟


ارادتمند همه شما
الهام


پ ن: من تاپیک رو تو این بخش زدم چون کار کاملا ادبی و هنری هست و نتیجه اون فوق العاده خوندنی و حتی گاها قابل چاپ میشه.

من از نهایت شب حرف میزنم ...
۱
۰
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس‌گزاری شده توسط: Diar
ارسال:
۲۸ مهر ۱۳۹۸, ۰۱:۲۶ ق.ظ
کارگاه داستان نویسی دسته جمعی
شب دیگه از راه رسیده بود، ماه داشت از پشت درختایی که انتهای افق رو مسموم کرده بودن بیرون میومد و ما هنوز اینجا تنهای تنها بودیم، من با تو و خواهرم شازده کوچولوی من... یادت میاد؟ اممم چی؟ همون شبی که من تو رو با خودم میبردم و تو از سایه های چراغهای من که رو دیوار ها افتاده بودن میترسیدی؟ من به تو آسیب میزدم شازده؟ چرا این فکرو میکردی؟ من ... خواهر ریحان!
امشب اولین شب توئه ولی شاید آخرین باری نباشه که همو در آغوش میگیریم و یه بار دیگه ... یه بار دیگه کنار هم خواهیم بود. خواهرانه و برادرانه!
اولین شب تو چه شب سختی خواهد بود شازده کوچولوی من، ولی اصلا لازم نیست بترسی، اصلا لازم نیست وهم برت داره. خب میدونی، من الان سالهای زیادیه که اینجا زندگی میکنم. بیا ... دستتو بده به من اون دست کوچولوی قشنگتو بزار ببوسم. تو توی دوردست در عمق افق میتونی قلعه رو ببینی؟ همونی که روی کوهها اون بالای بالا داره خودنمایی میکنه، دیواراش همچین پوسیدن که انگار یه باد بوزه زوارش در رفته، ولی هنوز سالهای ساله که اون اون بالا ایستاده، قوی و محکم. شازده ...من میدونم تو دیدیش. لامصب اون سن مادر ما رو داره ولی اینقدر خوش اشتهاس. آره خب ملکه رو میگم، شنیدم بهت اسباب بازی تقدیم میکنه و تو با شوق و علاقه دنبالش میری تا اسباب بازیهای بیشتری بگیری.

شازده! اونجا رو نگاه نکن، یه چیزی میبینم، ببین، ... با اینکه سالهای ساله اینجا زندگی میکنم، ولی هیچ وقت به هیچی اعتماد نکردم، به هیچ کس و هیچ چیز جز مش رحیم یادت باشه که اون دوست ماست و تنها کسیه که الان واسه ما باقی مونده. تمام زندگی من تماشای پریدن یه پرنده از شاخه ای به شاخه دیگه بود، ولی یه روز فهمیدم که یه چیز دیگه ای هم باید وجود داشته باشه... یه چیزی فرای اون چیزایی که .... نه، شازده نه، به اون دست نزن، نمیترسی دستت ببره بعد دل خواهرت ریش بشه؟ با چاقو بازی نکن، من خاطره ی خوبی از چاقو ندارم، شاید.... اینجوری نگام نکن، حالا اینو گوش کن، اون موقع رو حتما یادت میاد، که پدر و هر دوتا برادرامون بدون اینکه هیچ ردی ازشون باقی بمونه ناپدید شدن، ما موندیم و تو، من خواهر ریحان و تو شازده کوچولوی من. دستتو بده به من، از اونجا بلند شو بیا جلو، نترس، دست منو محکم بگیر، الانه که تاریکی همه جا رو در هم بگیره و ابرهای تیره ی سرنوشت بخوان ما رو از هم جدا کنن، ولی تو نترس، من هستم، دست منو محکم بگیر، اون دستتو از لای موهام رد کن و بنداز دور گردنم ، شازده کوچولوی من ، به من تکیه کن، شک نکن، بزار باور کنم که این شب بالاخره تموم میشه و صبح از راه میرسه، با اینکه از جنگ میترسم ولی حاضرم بجنگم که اینا همش واقعی باشه. خدایا شکرت! باورم نمیشه، به زودی یه صبح دیگه از راه میرسه و ما هر دو از خواب بیدار میشیم. همه چی دوباره مثل اولش خواهد بود. بیا .... شازده کوچولو بیا ، دست منو محکمتر بگیر، باید باهم سوار قایق بشیم و از اینجا بریم؟! حتما صبح از خواب بیدار میشم. شک ندارم. خدایا شکرت! یه شروع دیگه! الهی به امید تو.....


پ ن: تصمیم گرفتم که اینجا شروع کنم داستان نویسی رو یه کم شرح بدم، هر کسی دوست داره میتونه با من همکاری کنه، هدف از این پروژه اینه که دست به نوشتن شما قوی بشه و خودتون میدونین قدرت خلاقه و قلم چقدر میتونه تو زندگی به درد آدم بخوره. خصوصا تو دوران دانشجویی. نوشتن خیلی آدمو سبک میکنه و خیلی آدمو خلاق میکنه، پس اینجا من نحوه شکل گیری یه فصل از یه داستان یا رمان رو براتون شرح میدم، اگه دوست داشتین میتونین با من همکاری کنین همونطور که گفتم به این صورت که شما تکلیف ها رو که مشخص میکنم تو همین تاپیک انجام بدین و پست کنین. قول میدم در مدت زمان کوتاهی نویسنده ی متبحری خواهید شد.


تکلیف ۱: حال و هوای این طرح یا چرکنویس را مشخص کنید و با دستکاری متن و ادامه دادن و یا اصلاح کردن آن فضای داستان را مشخص کنید.

راهنما: برای سهولت این کار، اول مشخص کنید که نقطه گذاری های جمله ها، آغاز و شروع جمله ها به چه صورت خواهند بود. متن را نقطه گذاری کنید به شکل صحیح و سپس فضا و حال و هوا را مشخص کرده و مانند نخود به آش به داستان اضافه کنید. نتیجه را همینجا پست کنید تا رفع اشکال شود.

من از نهایت شب حرف میزنم ...
۲
۰
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس‌گزاری شده توسط: Diar
ارسال:
۱۰ آبان ۱۳۹۸, ۰۵:۱۵ ق.ظ
خاطرات من ...
دوستان عزیز، بنا به دلایلی تصمیم گرفتم که اینجا شروع کنم و خاطراتم رو بنویسم، میدونم شاید خیلی ها اینجا باشن و فکر کنن که اینا خاطرات نداشته ی منه. شاید فکر میکنن که من خیالبافی بیش نیستم، ولی مشکلی نیست. من از این مسئله ناراحت نیستم، مسئله اینجاست که احساس کردم به قدری قدرت بیان مطلب رو داشتم که مخاطب من متوجه نشده که من واقعا از ته دلم دارم خاطرات خودمو تعریف میکنم. یعنی دقیقا یه دوگانگی بین من و مخاطبم شکل گرفته که دقیقا بهش میشه گفت شاه کلید. واقعا خوشحالم که این دوستان خیال کردن دارن داستان میخونن. این بزرگترین هدیه ای بود که میشد به من بدن. یه شاه کلید، یه جرقه و یه انگیزه برای شروع، چرا که من اتوبیوگرافی خوب مینویسم.
پس اجازه بدین در این تاپیک شروع کنم به نوشتن خاطراتم ، شما خیال کنید که دارید داستان میخونید. نظر بدین تو همین تاپیک، من از نظرات شما استقبال میکنم. اجازه بدین ببینم ازش چی درمیاد.


به نام خالق بکتافریده
که هر کس هر چه گشته او ندیده
دمی آیینه بردار و نظر کن
ببین یکتافریده شد پدیده



توجه ! توجه ! علامتی که هم اکنون میشنوید، اعلام وضعیت قرمز، یا وضعیت خطر است ....
یادم میاد، خوب خوب، مامانم، در حالیکه الهه خواهرمو باردار بود، منو بغل میکرد و میدویدیم تو پارکینگ، من اون موقع تقریبا دو سال و نیمه بودم و جنگ تازه شروع شده بود. اصلا اوضاع درستی نبود و همه یه جورایی شوک زده شده بودن البته نه به اندازه ی الان، اون موقع مردا مرد بودن نه مثل الان یواشکی!
حسین فهمیده داشتیم که خودشو می اندازه جلوی تانک، یا چرا دور برم، شهید جهان آرا، یه تنه با احتمالا یه هزار سال دیگه میشه هفتاد و دو تن .... خرمشهر رو آزاد کرد. اون موقع موشک تو سرمون میزدن ولی دلمون خوش بود که ما پهلوان داریم و فرستادیم جبهه، با عشق دل خوش داشتیم، هنوز دلمون خوش بود و روح همکاری در ما نمرده بود.
یادم میاد شبا برقا رو قطع میکردن که هیچ نوری نباشه و هواپیماهای عراقی نتونن بزنن موشک به تهران. اون موقع حتی مامان شمع که روشن میکرد روش یه لیوانی چیزی دمر میکردن که نورش بیرون نره، منم که عشق آدم آهنیم بودم و میخواستم هی روشنش کنم دلم میترسید از تاریکی و در خودم حبس میشدم. کم کم همه ی فامیل اومدن تهران ، یه عده هم رفتن خرم آباد و شیراز، تو این احوالات مامان بزرگ منم اومد تهران تا مراقب مامان من باشه که پا به ماه بود. مامان و بابا هر دو کار میکردن و شب میومدن خونه ، مامانم دبیر زبان بود و بابام مهندس هواپیما و تمام روزم رو اون موقع با مامان بزرگم که بهش میگفتم ننه میگذروندم. یه شب از اون شبا رو خوب یادمه که مامانم دردش هم تقریبا گرفته بود. باز خاموشی زدن و من و بابا تو حیاط بودیم. بابا مدام آسمونو نگاه میکرد و فرت و فرت سیگار میکشید. منم نگاه میکردم بهش میگفتم بابا به چی نگاه میکنی؟ بابا ماه رو نشونم داد و گفت دنبال عکس امام تو ماه میگردم، تو هم میخوای پیداش کنی؟ منم خوشحال یه کم نگاه کردم و بعد از اینکه سعی کردم تو ذهنم لکه های روی کره ی ماه رو حضرت امام تصور کنم با اینکه هیچی ندیدم ولی تایید کردم که دیدم و خلاصه بابا منو برد و خوابوند. دم صبح بود مامانم طبق معمول بیدار شد که بره مدرسه و بابا هم رفته بود سر کار. مامانم خودش تنهایی آماده میشه که بره مدرسه و دردش میگیره ولی محل نمیزاره، مامان من خیلی آدم مقرراتیه و فکر میکرده که نباید مدرسه رو به این خاطر تعطیل کنه و فکر نمیکرده که خواهرم به این زودی به دنیا بیاد. همین که از در میره بیرون یهو یهواپیماهای عراقی حمله میکنن و مامان از پله ها می افته پایین و در همون لحظه دردش شدید تر میشه و بچه به دنیا میاد تو پله ها، مامان بزرگم که صدای جیغ مامانمو میشنوه میدوه تو راهرو و خلاصه کسی هم نبوده که بگن بیاد کمک و تو اون موقع حمله آمبولانس نمیفرستادن. مامان بزرگم بچه رو پیچید تو چادرش و گذاشت تو بغل من که خودمم دست کمی از اون نداشتم و بچه بودم. بهش نگاه کردم و ترسیدم، من بچه ی تازه به دنیا اومده ندیده بودم که دیدم، ولی خب مسئله اینجا بود که جفت به بچه وصل بود و من دیدن یه همچین چیزی خیلی برام ترسناک بود و همش فکر میکردم مامانم داره میمیره. یادمه اون موقع زدم زیر گریه و نمیدونستم از هواپیماهای صدام بترسم یا از مرگ مادرم.....
خلاصه پسر عمم که منو خیلی دوس داشت و الانم بچه هاش منو عمه صدا میکنن، سر راه دبیرستان میاد که منو ببینه طبق معمول و به من شکلات بده که وضعیت رو میبینه، اون موقع از ستارخان که خونه ی ما بوده تا بیمارستان اقبال که تو سرسبیل هست میدوه و آمبولانس میاره و اونم مدرسه رو اون روز از دست میده ولی به مامانم کمک بزرگی میکنه.
یادمه اون شب مامانم دیگه خونه نبود و بیمارستان بود و من و بابا و مامان بزرگم تو ماشین خوابیدیم. چون هر لحظه هواپیماها حمله میکردن و خونه جای امنی نبود. باید تو پارکینگ میبودیم.

توجه ! توجه! علامتی که هم اکنون میشنوید اعلام وضعیت عادی یا وضعیت سفید است ....


پ ن: یادم میاد وقتی خواهرمو آوردن خونه یه دوچرخه با خودش برام آورد. اون موقع از این رسما بود که برای بچه بزرگتر از طرف نو رسیده هدیه می آوردن. الان نمیدونم خیلی وقته زاد و ولد نبوده اطرافم ولی یادمه که مامانم از طرف نیلیا دختر نورسیده ی خواهرم (همین که اینجوری به این شکل به دنیا اومد) برای کیمیا دختر بزرگش (تو آواتارم عکس دوتاشونو که عشق خاله هستن میتونین ببینین) هدیه برد. بعد از اون ماجرا دوچرخه هه اومد ولی من خیلی بچه ی حسودی بودم، همش در حال تلاش برای از بین بردن رقیبم یا درآوردن حرص افراد خانواده بودم. ولی باور نمیکنین همین خواهر شد مونس و همدمم، که الانم بیست سالی هست انگلستان زندگی میکنه و من ازش دورم.


حالا از اینا بگذریم نمیدونم چرا امشب طبق معمول هر شب به جنگ فکر کردم و یهو این خاطره یادم اومد، گفتم برای شما بنویسم، میدونم هر کدوم از خاطراتی که برای شما خواهم نوشت مثل یه کتاب هستن یا یه فیلم، ولی واقعی هستن، من وظیفه ی خودم میدونم که بعضی از این خاطرات رو ثبت کنم ، حالا میخواین باور کنین و میخواین فکر کنین علمی تخیلیه یا همون که خودتون میدونین.

من از نهایت شب حرف میزنم ...
۰
۰
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
ارسال:
۱۰ آبان ۱۳۹۸, ۰۷:۱۱ ب.ظ
کارگاه داستان نویسی دسته جمعی
تا نصف خوندم و دییگه نخوندم. وحشت دوران جنگ برام زنده شد. بچه که بودم خونمون تبریز بود و اونجا هم بمباران زیاد میشد و وحشت شبای حمله هوایی و آژیر قرمزاش دوباره برام زنده شد. سالها بعد از جنگ برگشتیم شهر خودمون و اون وحشت ها هم طبعا برام کمرنگ تر شده بود تا این سالها که دانشگاه قبول شدم و رفتیم ارومیه توی این فاصله من نه هواپیما دیده بودم و نه صداش رو شنیده بودم یادمه روزای اولی که ارومیه بودیم یه شب وقتی که خواب بودم صدای هواپیما اومد یهو ناخوداگاه از جام بیرون پریدم و دست خانومم رو گرفتم و داد زدم بدو بریم زیرزمین. خانومم با تعجب نگام میکرد و نمیدونست داستان چیه تا به خودم اومدم و یادم افتاد که جنگ تموم شده.
جنگ چیز بدی بود واقعا چیز وحشتناکی بود.
نوشته شما رو واسه این بود که تا نصفش خوندم برام شبیه صدای هواپیما بود تاریکی وقتی که برق شهر رو قطع میکنن جلو چشمم مجسم شد.
جنگ چیز خوبی نیست.

خورشیدی در جان تو، پنهــــــــان است.
۱
۰
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس‌گزاری شده توسط: marvelous
ارسال:
۱۱ آبان ۱۳۹۸, ۰۲:۱۲ ق.ظ
کارگاه داستان نویسی دسته جمعی
ممنون داداشم از کامنت خوبت، دقیقا میخواستم نشون بدم خاطرات سیاه هم وجود دارن، و چقدر خوبه که بچه های این دوره جنگ رو ندیدن و بهتر اونه که بدونن جنگ چه مزخرفیه و از همین حالا جلوشو بگیرن. من خودم فیلم بمب یک عاشقانه رو با اینکه لیلا حاتمی و پیمان معادی رو تحسین میکنم و حبیب رضایی از دوستان خوب خودمه و همکاران سابق ولی به هیچ عنوان ندیدم. فقط به خاطر اینکه نمیخواستم خاطرات جنگ برام زنده بشن.

یادم میاد اهواز بودیم، خونه ی خاله بودیم، اون روز روز عملیات هم بود و اصولا وقتی عملیات بود بمباران هم داشتیم. خصوصا توی جنوب و شهرهایی مثل دزفول و اهواز و آبادان و خرمشهر و مسجد سلیمان و و و و و خدای بزرگ واقعا کمک باید میکرد.
اون روز داییم از سر کار اومد خونه ی خاله ی خدابیامرزم که ما رو ببینه، ما چند روزی بیشتر اونجا نبودیم. نشسته بودیم و هنوز چند دقیقه ای از اومدن دایی نگذشته بود که وضعیت قرمز شد و بمباران سختی اتفاق افتاد. از اونجایی که همه ی همسایه ها همو میشناختن و همه میدونستن وقتی پاترول شرکت نفت سفید بیاد تو کوچه یعنی برادر گوهر خانوم یعنی خاله ی من اومده، و از اونجایی که میشناختن داییم رو، یکی فورا اومد دم در و گفت آقا میدون راه آهن و امانیه رو بمباران کردن، از خانوم بچه ها خبر داری؟
همین که خاله اینو شنید دست ما رو گرفت و گفت بریم. ما خبر نداشتیم ولی بدون اینکه کسی رو نگران کنه زنگ میزنه خونه دایی و تلفن قطع بوده. خلاصه سوار ماشین شدیم رفتیم به فلکه راه آهن که رسیدیم دیدیم همه جا رو بستن. دود سیاه همه جا رو گرفته بود. یه تاپس همبرگر که سر میدون راه آهن بود رو زده بودن و شانس اون ساعت کسی تو رستوران نبوده، دایی دیگه نتونست رانندگی کنه، پیاده شدیم و رفتیم سر کوچه ی دایی اینا با پای پیاده، چشم چشم رو نمیدید و همه جا بوی باروت میداد. کوچه کاملا مسدود بود و خونه ی دایی منم ته کوچه بود. نگاه کردیم و متوجه شدیم که دقیقا خونه ی دایی رو موشک زدن. دایی پاهاش سست شد و نشست زمین و دستش به سرش گرفت که یهو صدای گریه ی سارا دختر کوچیکشو شنید. همین که بلند شد یهو چهار تا آدم سیاه شده از انفجار باروت گریه کنان خودشونو انداختن تو بغل داییم. بله ، دو تا از موشک ها دقیقا خورده بود تو حیاط داییم اینا ولی خوشبختانه زن و بچش سالم بودن. البته دچار صدمات روحی شده بودن ولی رفع شد. یادمه روز بعدش وقتی رفتیم اساس های دایی اینا رو جمع کنیم دیدم که تو حیاط یه دم موشک توی حوضی هست که تموم کودکی رو درش شنا میکردیم و با توپی که سه تا سوراخ وسطش داشت واترپولو بازی میکردیم، یه تاب بود که روش مینشستیم و شیرجه میزدیم تو حوض کاشی، تاب با تمام زنجیرهاش در هم گره خورده بود، حوض برای همیشه از بین رفته بود، به عبارتی از کاشی های آبیمون سر زده فواره ی خون .... به قول شهیار غنبری عزیز، و ما دیگه هیچوقت اون حوض رو نداشتیم، دیگه با رامین و سیمین و سارا توش شنا نکردیم، همه چی رفت ، این ما بودیم که مونده بودیم با کلی صدمه از جنگ که هنوز هم ادامه داشتن.


پ ن: میدونم که خاطرات جنگی دارن اذیتتون میکنن، ممکنه بترسید و وحشت کنید، ممکنه حالتون بگیره، ولی من میخوام ببینین که من و امسال من و عزیز از این فضا اومدیم تو این دنیای امروزی، ما حق آب و گل داریم، ما با جنگ دست و پنجه نرم کردیم و این تازه اول ماجرا بود. قول میدم برای خاطره ی بعدی یه خاطره ی کمدی از دوران مدرسه یا دانشگاهم بنویسم. میدونین، بیشتر دوس دارم روی خاطرات با محتوای اجتماعی فوکوس کنم. ولی خب شاید اصلا برای خوشایند بعضی از دوستان که خیلی به ازدواج و این حواشی علاقه دارن، یه خاطره ی عاطفی از زندگی مشترک نوشتم. نمیدونم. شاید اصلا بد نباشه پیشنهاد بدین تا ما تعریف کنیم. هر چی باشه ما سال ۱۳۶۳ میدونستیم که یه روزی ملت ما به کربلا میرسه و اینو تو مدرسه شعار میدادیم. ما بچه های انقلابیم. ما بچه های جنگیم. خلاصه میخوام بگم من که تا دلتون بخواد خاطرات رنگارنگ دارم. پیشنهاد بدین سبک خاطره رو من براتون تعریف میکنم. دلم نمیخواد بحث زیادی جنگی بشه. هجده تیر خوبه؟ همون سالی که خاتمی رئیس جمهور شد و تو کوی دانشگاه و جلوی در دانشگاه بچه ها رو زدن .... از کجاش بگم؟ یا بزارین از اون موقعی بگم که یه پیرسگ انگلیسی صبح زود یه تفنگ گرفت تو صورتم و ازم پول خواست ؟ یا اونجایی که خونمون آتیش سوزی شد؟ شایدم نه، هنوز زوده. نظر بدین و تشویق کنین که همه بنویسیم از خاطرات رنگینمون.

من از نهایت شب حرف میزنم ...
۰
۰
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
ارسال:
۱۱ آبان ۱۳۹۸, ۰۴:۱۰ ب.ظ
کارگاه داستان نویسی دسته جمعی
یه اتفاق جادویی ....

روز ۲۱ اسفند ماه شب بود، سال ۱۳۷۳، من فرداش امتحان فیزیک داشتم سال سوم دبیرستان و داشتم میخوندم و در کنارش رمان دزیره هم از دستم نمی افتاد. اون روزا مد بود تو مدرسه ها دوستا جای مواد به هم کتاب میدادن و این کتاب رو من از زهره دوستم گرفته بودم و تاریخ فرانسه به قدری برام جالب شده بود که نمیتونستم دست از این کتاب بکشم. یادمه که خیلی فیزیک خوندم و وقتی خسته شدم دوباره رفتم سراغ دزیره و مامانم بود که غر میزد. تا اینکه خاموشی زد تو خونه و همه خوابیدیم. هیچ وقت فراموش نخواهم کرد که خواب خاله و مامان بزرگ درگذشتم رو دیدم که انگار اومده بودن خونه ی ما، ولی تو نیومدن، من باهاشون راه افتادم و خوشحال از اینکه دوباره میدیدمشون باهاشون رفتم، کوچه ها تنگ تر میشدن و منم همینطور دنبال اونا تا اینکه رسیدیم به یه دالون تاریک، دیگه خاله رو ندیدم، مادربزرگم رو دیدم که گفت از اینجا به بعد تو نمیتونی بیای، برو خونه و این النگوی منو بده به مامانت. من خیلی التماس کردم ولی مامان بزرگم هم لحظه ی بعد نبود و منم از خواب پریدم و دیدم خواهرم نیم رو درست کرده بزنه بشینه پای درس، خلاصه از اون نیمروی چرب و چیلی منم خوردم و بعد رفتم برای امتحان. مدرسه ی من تو خیابون سازمان آب برق آلستوم بود و اون موقع خونه ی ما پیش دانشگاه شریف بود و خب یه مقدار دور بودیم. برای همین بابا میبرد و بابا می آورد. بابا منو رسوند و گفت ساعت ۱۱ همینجا سر کوچه منتظرتم، منم گفتم باشه و رفتم و امتحان فیزیک رو دادم و اومدم بیرون، بچه ها منو دوره کردن که بیا سوالای امتحان زبان انسانی ها رو حل کن که ما فردا زبان داریم معلم یکیه شبیه هم میاد. سر کوچه ایستادم منتظر بابام و شروع کردم به حل کردن سوالات که ...
(ماشینی که یه نیسان بوده و در عقبش شکسته بوده و تو هوا تاب میخورده به سرعت به سمت من نزدیک میشه و من برمیگردم که ببینم چی شده، در میخوره تو سر من و منو چند متری پرت میکنه هوا در عین اینکه سرم میترکه مثل انار. چند تا از بچه ها هم می افتن تو جوی کنار مدرسه که فقط یکیشون دستش میشکنه. یارو فرار میکنه ولی یکی از کسبه ی اطراف مدرسه با موتور تعقیبش میکنه و میگیره اونو. ملت میان بالای سرم جمع میشن و همه پول میریزن روم به خیال اینکه مردم و میرن. تا اینکه همون کسبه ی با معرفتی که وانتیه رو که یه پسر هفده ساله ی بدون گواهی نامه بوده گرفته بود، میاد و آمبولانس خبر میکنه و منو میبرن فلکه صادقیه بیمارستان ابن سینا و همونجا به خیال اینکه مردنی هستم ول میکنن تو یه اتاق تو اورژانس. )
چشمامو بهم زدم دیدم وسط یه جنگل ایستادم، یه جنگل سرسبز با درختهای سردسیری سر به فلک کشیده، سبز سبز، ولی مه گرفته . صدای رودخونه ای به گوش میرسید که امواجش با شدت جریان داشتن و قشنگ معلوم بود که رودخونه پرآبه، انگار یه حسی منو هدایت میکرد، رفتم دنبال صدای آب و رسیدم دم رودخونه ای که زیاد عریض نبود، ولی آب به شدت درش جریان داشت. یه صف طویلی از آدمایی که لباسهای متحد الشکل از سفید و خاکستری به تن داشتن ، از کنار آب و به راستای جریان آب پیش میرفتن. من که خیلی ترسیده بودم و الان باید در مدرسه میبودم و نبودم، رفتم جلو و شروع کردم باهاشون حرف بزنم ولی انگار نمیتونستم زبونشونو بفهمم، ولی مدام میپرسیدم ، مدرسه ی اندرزگو، بابام الان میاد سر کوچه دنبالم نگرانم میشه نباشم خیال میکنه رفتم ولگردی. ولی خب همه نگاه میکردن، سرشونو به علامت نه تکون میدادن و میرفتن. من که خیلی تعجب کرده بودم باز بر اساس اون حسی درونی که به من فرمان میداد برعکس اون جماعت و بر خلاف جریان آب رودخانه از کنار آب شروع به حرکت کردم. کم کم سربالایی ها اومدن، صخره های بزرگی سر راه بودن و من از اونا بالا میرفتم. یه عده که دنبال من بودن و همه لباسهای تیره به تن داشتن کم کم در طول راه از من جدا شدن و عقب موندن. من تنهای تنها رسیدم بالای یه کوه که یه دشت عظیم بود با علفهایی سر به فلک کشیده و بلند که برای رد شدن از توشون میبایست اونا رو کنار میزدم. صدای رعد و برق اومد و من به آسمون و اطرافم نگاه کردم. دور تا دورم پر از قله های کوههایی بود که از ابرها زده بودن بیرون و سبز سبز بودن. یه نمه بارون زد تو صورتم، نمیدونم چی بود و چه حسی که فقط گفتم خدایا بنازم به آفرینشت.... یهو متوجه شدم یه نوری از پشت سر میاد. برگشتم و دیدم یه آدم قد بلند درست لنگه ی بابا لنگ دراز که کاملا سایه ماننده ایستاده و داره منو نگاه میکنه، انگار یه حسی به من میگفت که باید ازش سوال کنم. من رفتم جلو ، نورش چشم رو کور میکرد و نمیشد نگاهش کنی، ولی خودش یه مرد قد بلند و سایه ای بود. بهش گفتم میدونی مدرسه ی من کجاس؟ بابام الان میاد اونجا منتظرم، اون شروع کرد به جلو اومدن و من عقب رفتم که ناگهان ....

(دوستم که دستش شکسته بوده به مامانم زنگ میزنه و اونا میان درمونگاه، مامانم تا وضع منو میبینه از حال میره و خلاصه آمبولانس میگیرن و منو میبرن به سمت بیمارستان خاتم الانبیا که تو میدون ونکه. تو راه مامانم میگه دیدیم یهو شروع کردی به حرکت، من به پرستارا گفتم میخواد یه چیزی بگه، اونا هم ماسک اکسیژن رو از روی دهنت برداشتن، تو بلند شدی و تمام خون توی حلق و گوشات رو خالی کردی و دوباره عین جنازه افتادی روی تخت انگار نه انگار این تو بودی که چند دقیقه پیش بلند شدی. خلاصه میبرن بیمارستان خاتم و اونجا منو جواب میکنن و میگن بزارین سردخونه مرگ مغزی شده و به دلیل فشار و قند پایین به زودی کاملا ده سه میشه. ولی مامانم جیغ و گریه که دختر من زنده میمونه و اینا و از آمبولانس بیسیم میزنن بیمارستان دی ، دکتر ناصر سدیفی اونجا میگه من عملش میکنم. خلاصه منو میبرن بیمارستان دی که اونم نرسیده به میدون ونک، سر توانیره و .....)

اون سایه همینطور می اومد جلو و ترسناک تر میشد، منم هی عقب عقب میرفتم و التماسش میکردم که منو راهنمایی کنه به سمت مدرسه که یهو زیر پام خالی شد و افتادم تو یه دره، چیزی که یادمه اینه که این دره هیچ انتهایی نداشت و تنگ بود، همینطور که داشتم می افتادم پایین و جیغ میزدم یهو گفتم مامانم، بابام، و یهو دیدم تو ذهنم که دم اتاق عمل دارن گریه میکنن. اونا رو دیدم و یه نگاه به سایه که با خونسردی منو نگاه میکرد انداختم و دیدم که یهو دستش مثل کش دراز شد و زیر بغل منو گرفت کشید بالا چشمامو باز کردم و فقط میدونم که آستین دکتر رو گرفته بودم.... همه تو اتاق عمل دست زدن برای اینکه نبض من به حالت عادی برگشته بود.

حالا اینا به یک طرف ولی بعد از یه عمل یازده ساعته برای اولین بار بستری شدم و تمام عیدم رو تو بیمارستان گذروندم ، زمانی که دوستای من خودشونو برای سال چهارم دبیرستان آماده میکردن و کنکور و همینطور رقبای من در المپیاد موفق میشدن، من روی تخت بیمارستان افتاده بودم و چیزی جز هزیون نمیدیدم. این قسمتی از ماجرای اون روز بود، اگه فرصت دست بده باقی ماجراهای جنبیش رو هم براتون تعریف میکنم. فقط میتونم بگم که هر کسی به من بگه که خدا نیست، من تکذیب میکنم و فقط به شکل دیگران شاید به خدا نگاه نکنم، ولی میدونم که معجزه اتفاق می افته و کسی هست و دنیای دیگه ای هست، ولی نه این طور که برای ما توضیح میدن.

امیدوارم با خوندن خاطرات من یه کم خستگی کار روزانه از تنتون در بره و همینطور منو هم راهنمایی کنید در مورد نوشتارم که بتونم بهتر بنویسم. یه هنرمند از مردمشه که یاد میگیره. البته اگه قابل هنرمند بودن باشم چون حالا میخوام قابل مهندس بودن هم باشم. Big Grin

من از نهایت شب حرف میزنم ...
۱
۰
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس‌گزاری شده توسط: Diar
ارسال:
۱۱ آبان ۱۳۹۸, ۰۶:۱۸ ب.ظ
کارگاه داستان نویسی دسته جمعی
قشنگ بود ممنون

خورشیدی در جان تو، پنهــــــــان است.
۰
۰
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
ارسال:
۱۱ آبان ۱۳۹۸, ۰۶:۳۶ ب.ظ
RE: کارگاه داستان نویسی دسته جمعی
(۱۱ آبان ۱۳۹۸ ۰۶:۱۸ ب.ظ)Diar نوشته شده توسط:  قشنگ بود ممنون

به جان مادرم داستان نبود، عین حقیقت بود. من اسم دکتر رو هم گفتم که اگه خواستین خودتون پیگیری کنین. این اتفاقها واقعا افتادن و من یه سوژه ی بکر رو جایی که فیلمنامه کنم داغ داغ گذاشتم وسط بشقاب شما. یعنی به عبارتی من موضوع خام رو به نمایش گذاشتم. یه موضوع واقعی رو.

من از نهایت شب حرف میزنم ...
۱
۰
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس‌گزاری شده توسط: Diar
ارسال:
۱۱ آبان ۱۳۹۸, ۰۹:۳۲ ب.ظ
RE: کارگاه داستان نویسی دسته جمعی
(۱۱ آبان ۱۳۹۸ ۰۶:۳۶ ب.ظ)marvelous نوشته شده توسط:  
(11 آبان ۱۳۹۸ ۰۶:۱۸ ب.ظ)Diar نوشته شده توسط:  قشنگ بود ممنون

به جان مادرم داستان نبود، عین حقیقت بود. من اسم دکتر رو هم گفتم که اگه خواستین خودتون پیگیری کنین. این اتفاقها واقعا افتادن و من یه سوژه ی بکر رو جایی که فیلمنامه کنم داغ داغ گذاشتم وسط بشقاب شما. یعنی به عبارتی من موضوع خام رو به نمایش گذاشتم. یه موضوع واقعی رو.

میدونم واقعیه. منظورم طرز نوشتن و قلمتون بود که قشنگ بود

خورشیدی در جان تو، پنهــــــــان است.
۰
۰
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس‌گزاری شده توسط: marvelous
ارسال: #۱۰
۱۲ آبان ۱۳۹۸, ۰۶:۰۹ ب.ظ
RE: کارگاه داستان نویسی دسته جمعی
(۱۲ آبان ۱۳۹۸ ۰۵:۳۱ ب.ظ)babakaria1366 نوشته شده توسط:  
(12 مرداد ۱۳۹۸ ۰۲:۳۱ ق.ظ)marvelous نوشته شده توسط:  دوستان عزیز مانشتی سلام،
من میدونم همه شما کتابخون و باسواد و اهل قلم هستین. امشب شعرهای یه عده از شما رو خوندم واقعا کیف کردم. برای همین تصمیم گرفتم یه برنامه ای باهم بزاریم اگه دوست داشته باشید به نام داستان نویسی دسته جمعی هست. این شکل از داستان نویسی علاوه بر اینکه به تخیل ما کمک میکنه، سرگرم کننده هست و خیلی تفریح داره. حتما میدونین اونطرف بهش میگن RPG.
این سبک از داستان نویسی به این صورت هست که نفر اول داستان رو شروع میکنه، نفر بعدی که نوبتشه و داستان رو باید ادامه بده در ادامه داستان باید به یه نکاتی توجه نشون بده از جمله:

۱- بدون اینکه داستان تکون سهمگین بخوره و ژانرش خیلی تابلو عوض بشه، خط داستانی اصلی رو به سمت خط داستانی خودش سوق بده.
۲- در لحظات به جا گره افکنی و گره گشایی داشته باشه.
۳- به جای کسی دیگه حرف نزنه و تصمیم نگیره و فقط با اعمال و رفتار کاراکتر خودش یا شیوه داستان نویسی خودش، خط داستانی خودشو غالب قرار بده.
(این قاعده سوم رو بهش میگن GODMODING و اصلا بزرگترین خطای بازیه و کسی که به جای دیگران تصمیم بگیره از سری مسابقه حذف میشه.
۴- در ابتدای داستان هر کسی که نوبتشه از هر جای داستان که دلش بخواد میتونه داخل بشه.


توجه داشته باشید برنده کسی هست که در نهایت بعد از اتمام داستان مشخص میشه که مالک خط داستانی اصلی هست و کسی هست که یه پایان خوشگل برای داستان رقم بزنه. اصلا دلیل نداره هر کسی خسته شد داستان رو تموم کنه. مثل یه پازل باید داستان خشت خشت ساخته بشه، ریتم داستان هم بهم نریزه.


زیاد حرف نمیزنم و میزارم اگه سوالی هست بپرسین. منم با توجه به اینکه بیست سال تو این راه مطالعه کردم و زحمت کشیدم قول میدم به اندازه بضاعتم راهنمایی کنم. و به این سوال نظرسنجی جواب بدین که آیا مایل هستین این سرگرمی سازنده رو شروع کنیم؟


ارادتمند همه شما
الهام


پ ن: من تاپیک رو تو این بخش زدم چون کار کاملا ادبی و هنری هست و نتیجه اون فوق العاده خوندنی و حتی گاها قابل چاپ میشه.
من دوتا حدس دارم در مورد شما. شما یا انسان با پشتکار و خیلی سریعی هستید که علاوه بر این که درس های زیادی را برای آزمون ارشد مطالعه می کنید وقت اضافه میارید و اونو صرف فعالیت های جنبی مثل داستان نویسی در مانشت می کنید.Smile ولی حدس دوم در مورد شما. درس های کنکور را نمی توانید به خوبی مطالعه کنید و آنها را خیلی سریع رو خوانی میکنید و بیشتر وقت خود را صرف فعالیت های جنبی می کنید Huh

نگران نباش، من دوبار کنکور دادم تو دو رشته ی مختلف و برای همین روال کلی کنکور دستمه، از درسمم نمیزنم و برای هر کاری وقتی دارم. من الان سه ماهه دارم درس میخونم و دیگه کتابها رو به اتمام هستن. من کنار درس کار هم میکنم و پروژه هم میگیرم. زندگی باید بگذره، ولی از دلمشغولی هام هم نمیگذرم. بنابراین روی حدس اولت حساب کن. ممنونم که نگرانم بودی Smile

من از نهایت شب حرف میزنم ...
۰
۰
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ


موضوع‌های مرتبط با این موضوع...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  بنظرتون کارگاه فیروزه کوبی درامد خوبی داره؟ azi454 ۰ ۵۹ ۱۷ آذر ۱۳۹۸ ۰۹:۵۱ ب.ظ
آخرین ارسال: azi454
  یادگیری برنامه نویسی تا اجرای پروژه های بزرگ The BesT ۳ ۱۸۰ ۱۲ آذر ۱۳۹۸ ۰۳:۵۸ ب.ظ
آخرین ارسال: marvelous
  داستان های آموزنده Soheil ۶۲۹ ۱۹,۹۰۳ ۱۰ آذر ۱۳۹۸ ۱۰:۵۴ ب.ظ
آخرین ارسال: fo-eng
  یادگیری برنامه نویسی امیرعباس۳۰۵۰ ۰ ۱۱۷ ۱۷ مهر ۱۳۹۸ ۱۲:۲۲ ب.ظ
آخرین ارسال: امیرعباس۳۰۵۰
  درخواست کمک برنامه نویسی پایتون hadi7m ۰ ۱۶۲ ۰۷ شهریور ۱۳۹۸ ۰۹:۲۴ ق.ظ
آخرین ارسال: hadi7m
  روش برنامه نویسی پویا برای حل فروشنده دوره گرد Mohammad WR10 ۶ ۴,۹۹۰ ۱۶ خرداد ۱۳۹۸ ۰۶:۳۲ ب.ظ
آخرین ارسال: Shadik
  صنایع و فعالیت های دانش بنیان و دسته بندی آنها digibonyan2019 ۰ ۶ ۲۳ فروردین ۱۳۹۸ ۰۴:۰۸ ب.ظ
آخرین ارسال: digibonyan2019
  مجموعه آموزشی رایگان برنامه نویسی متلب net work ۰ ۲۸۳ ۲۲ فروردین ۱۳۹۸ ۰۳:۲۱ ب.ظ
آخرین ارسال: net work
  تردید در زبان برنامه نویسی omid2930 ۱ ۴۲۰ ۰۷ بهمن ۱۳۹۷ ۰۳:۱۲ ق.ظ
آخرین ارسال: ph0en1x
Tongue یک لپ تاپ خوب برای برنامه نویسی میخواستم محمد حسینی ۱۴ ۱,۵۷۸ ۲۸ آبان ۱۳۹۷ ۰۹:۳۶ ق.ظ
آخرین ارسال: nlp@2015

پرش به انجمن:

Can I see some ID?

به خاطر سپاری رمز Cancel

Feeling left out?


نگران نباش، فقط روی این لینک برای ثبت نام کلیک کن. رمزت رو فراموش کردی؟ اینجا به یادت میاریم! close

رمزت رو فراموش کردی؟

Feeling left out?


نگران نباش، فقط روی این لینک برای ثبت نام کلیک کن. close