|
هرچه می خواهد دل تنگت بگو... - نسخهی قابل چاپ
|
هرچه می خواهد دل تنگت بگو... - blackhalo1989 - 11 مرداد ۱۳۹۵ ۱۲:۲۷ ق.ظ
من زیاد اهل تلویزیون نبودم و نیستم. این سریال ها و فیلم ها رو تقریبا همشو یادمه اما هیچ کدوم رو نه دوست داشتم و نه دارم. اما مزه فوتبال های اون موقع هنوز زیر دندونمه. مخصوصا آب خنکی که وسط بازی میخوردیم.
|
هرچه می خواهد دل تنگت بگو... - Pure Liveliness - 11 مرداد ۱۳۹۵ ۰۱:۰۰ ق.ظ
هوس کردم کارتون آن شرلی رو دانلود کنم ببینم دوباره بعدا. چقدر قشنگ بود.
یادمه بچه که بودم حدود ۶سالم بود فک کنم حتما باید سوباسا رو نگاه میکردم. یه بار خوابم برده بود و ندیده بودم بیدار شدم و گریه میکردم و به مامانم میگفتم که چرا منو بیدار نکردی؟ ) چه روزگاری بود هر چند کودک درون من همیشه زنده ست و فعال. مثلا هفته ی پیش میخواستم واسه عروسکم لباس بدوزم : ))) البته خب ندوختم. زشته دیگه این کارا
|
هرچه می خواهد دل تنگت بگو... - Menrva - 11 مرداد ۱۳۹۵ ۰۱:۰۸ ق.ظ
(۱۱ مرداد ۱۳۹۵ ۱۲:۲۷ ق.ظ)blackhalo1989 نوشته شده توسط: من زیاد اهل تلویزیون نبودم و نیستم. این سریال ها و فیلم ها رو تقریبا همشو یادمه اما هیچ کدوم رو نه دوست داشتم و نه دارم...
چ بی احساس چ بی ذوق 
|
هرچه می خواهد دل تنگت بگو... - Behnam - ۱۱ مرداد ۱۳۹۵ ۰۱:۱۰ ق.ظ
(۱۱ مرداد ۱۳۹۵ ۰۱:۰۸ ق.ظ)Menrva نوشته شده توسط: چ بی احساس چ بی ذوق![[تصویر: undecided.gif]](https://manesht.ir/forum/images/smilies/undecided.gif) ![[تصویر: dodgy.gif]](https://manesht.ir/forum/images/smilies/dodgy.gif) ![[تصویر: biggrin.gif]](https://manesht.ir/forum/images/smilies/biggrin.gif)
نه بابا آخرین بار که اینطوری گفته بود فرداش تعریف میکرد برم قسمت آخر فلان سریال داغون کرهای رو ببینم
|
هرچه می خواهد دل تنگت بگو... - Menrva - 11 مرداد ۱۳۹۵ ۰۱:۱۸ ق.ظ
(۱۱ مرداد ۱۳۹۵ ۰۱:۱۰ ق.ظ)Behnam نوشته شده توسط: نه بابا آخرین بار که اینطوری گفته بود فرداش تعریف میکرد برم قسمت آخر فلان سریال داغون کرهای رو ببینم 
: ))))))
سریاااال کره ایییی هیچم داغووون نیستتتتتتت سریال فقط سریااااال کره ایییییییییی
|
هرچه می خواهد دل تنگت بگو... - Behnam - ۱۱ مرداد ۱۳۹۵ ۰۱:۲۲ ق.ظ
(۱۱ مرداد ۱۳۹۵ ۰۱:۱۸ ق.ظ)Menrva نوشته شده توسط: : ))))))![[تصویر: biggrin.gif]](https://manesht.ir/forum/images/smilies/biggrin.gif)
سریاااال کره ایییی هیچم داغووون نیستتتتتتت سریال فقط سریااااال کره ایییییییییی
مگه تصمیم کبری نگرفته بودید سحر خیز بشید و هدف و این حرفا، پس اینجا چیکار میکنید؟
|
هرچه می خواهد دل تنگت بگو... - crevice - 11 مرداد ۱۳۹۵ ۰۱:۲۴ ق.ظ
من نمیدونم چرا فیلمای آبکی ایرونی خودمون عجیب به دلم میشینه 
نه این سریالا که روانی ان همه توش(یکی ش سریال حال حاضر شبکه ۳ که ۱ قسمتشو دیدم، نویسنده از دم همه رو ایدزی کرد) منظورم از اون سینماییاشه که همگی با وصلت خیر ختم به خیر میشه داستانشون :/
|
هرچه می خواهد دل تنگت بگو... - Menrva - 11 مرداد ۱۳۹۵ ۰۱:۳۰ ق.ظ
(۱۱ مرداد ۱۳۹۵ ۰۱:۲۲ ق.ظ)Behnam نوشته شده توسط: (11 مرداد ۱۳۹۵ ۰۱:۱۸ ق.ظ)Menrva نوشته شده توسط: : ))))))![[تصویر: biggrin.gif]](https://manesht.ir/forum/images/smilies/biggrin.gif)
سریاااال کره ایییی هیچم داغووون نیستتتتتتت سریال فقط سریااااال کره ایییییییییی
مگه تصمیم کبری نگرفته بودید سحر خیز بشید و هدف و این حرفا، پس اینجا چیکار میکنید؟ ![[تصویر: 416738_45.gif]](https://img.manesht.ir/416738_45.gif)
وای دعوام نکنیددددد ))) یلحظه ترسیدم فکرکردم استادمین
دیروز از ۶ ساعت زنگ خورد تا ک اخر قبل ۷ بیدارشدم; امروزم ۶ بیدارمیشم:-s, بااینکه فقط ۴.۵ ساعت خوابیدم نمیدونم چراخوابم نمیبره خوابم میادا اما نمیبره تازه سرماهم خوردم قرص ادالت کلدو شربت دیفین هیدرامینم ک اینا ادمو چپه میکنه نمیدونم چراخوابم نمیبرههه پس؛
من هرروز چای سبزمیخورم چون روز نخوردم شب بعد شام خوردم فکرنمیکردم خوابم رو بپرونه بااون اوضاع:-s
بااینکه شام هم زیاد خوردم بازگشنمه
من برم چشمامو ببندم تا که خوابم ببره فردا کلی کاردارم
|
هرچه می خواهد دل تنگت بگو... - barca - 11 مرداد ۱۳۹۵ ۰۱:۴۹ ق.ظ
یه چیز جالب کنکور اینه که همه توافق دارن موفقیت یعنی رتبه خوب اوردن اما تو مسائل دیگه هر کسی موفقیت رو یه چیزی می دونه که اتفاق ارا خیلی کم پیش میاد
و اینکه امروز چشمم رو بی عدالتی بستم شاید می تونستم کمکش کنم شایدم بدتر میشد در هر حال خدایا منو ببخش و به اون ادم هر طور صلاح می دونی کمک کن.
|
RE: هرچه می خواهد دل تنگت بگو... - sara9009 - 11 مرداد ۱۳۹۵ ۰۱:۴۹ ق.ظ
به نظرم بهترین سالهای زندگی روزهایی هست که ادم تو تمام لحظه هاش زندگی کرده و خنده ها و گریه هاش واقعیه که برای من میشه کودکی و نوجوانیم بعدش دیگه هیچی ...
سالهای بعدش چیزای زیادی به دست اوردم ادمای خوبی اومدن تو زندگی با توجه به خیلی از شاخص ها، زندگیم کیفیت خوبی داره نسبتا از دید ادمای دیگه ، اما هر وقت با خودم فکر میکنم بهترین روزای زندگیم کی بود فقط برمیگردم به کودکی و نوجوانیم ، انگار بعدش دیگه زندگی نکردم .
حاضرم تمام چیزایی که الان دارم رو نداشته باشم فقط یه روز دیگه برگردم به اون دوران ، یه بار دیگه دوستم فاطمه بیاد جلو خونمون بگه ساراااااااااا ساعت ۶ شد بیا بیرون و من بدون اینکه دغدغه ی مرتب بودن لباس و ریخت و قیافمو داشته باشم کفشام و بپوشم و داد بزنم ماماااان میرم بیرووووون و با دوستم فاطمه بدون اینکه حتی به یه لحظه قبل و بعد زندگی فکر کنیم انقدر بخندیم و حرف بزنیم که گذر زمان رو متوجه نشیم .حتی درس خوندن اون دورانم هم بیشتر ارزش داشت کلمه کلمه ی کتابامو از بر بودم معلم تاریخمون میگفت موقع توضیح دادنت انگار داری از کتاب روخونی میکنی چقدر خوندی فلانی! حتی پاورقی ها رو هم میخوندم با چه لذتی هم میخوندم. چون اتاق من و خواهرم یکی بود و نمیتونستم لامپ رو روشن کنم (حتی چراغ مطالعه ) تا صبح با نور چراغ قوه رو به دیوار درس میخوندم ، یه خودکار عطری داشتم برای امتحانام استفاده میکردم تا معلم وقتی برگمو تصحیح میکنه لذت ببره ، معلمهام رو میپرستیدم و از ته قلبم دوسشون داشتم . میخواستم دانشمند بشم و یکی از بزرگترین ناراحتیام این بود که چرا بعد دکتری مقطعی نیست (اطلاعات کم بود ) چقدر دنیام و خوشیام کوچیک بود ، بالا ترین لذت زندگیم این بود بابام از کار برگرده و من کل اتفاقای اون روز رو براش گزارش بدم مو به مو ، با چه لذتی کارنامه هامو به بابام نشون میدادم و منتظر جایزه اش بودم .
هنوز صدای خواهرم توی گوشمه که میگفت ساراااا بیا ان شرلی شروع شد . کارتون دی جی مونا و سرندیپیتی و آن شرلی رو دوست داشتم و یکی از تفریحاتم جمع کردن کارتهای بازی فوتبال بود. تابستونا و عیدا همیشه میرفتیم شمال ، من و دختر خالم یه نمکدون بر میداشتیم میرفتیم باغ و تخلیه میکردیم صبح میرفتیم باغ شب بر میگشتیم، اتیش درست میکردیم روش سیب زمینی کباب میکردیم، شبها هم تمام بچه های فامیل جمع میشدیم تو یه اتاق تا صبح داستانای ترسناک تعریف میکردیم ، چقدررررررررر دلم تنگ شده برای اون روزا.
ثانیه ثانیه ی دوران کودکی و نوجوانیم رو یادمه انگار جلو چشممه ، تمام لحظه هاشو زندگی کردم اما الان اصلا یادم نیست هفته ی پیش چی شد و چی کار کردم چون زندگیش نکردم .
چقدر الکی و بی خودی بزرگ شدم .......
|
هرچه می خواهد دل تنگت بگو... - mmm1374 - 11 مرداد ۱۳۹۵ ۰۲:۲۴ ق.ظ
یاد قدیما بخیر
رفقا قدر بدونید زندگی با عزیزانتون تا قبلا از اینکه براتون یه خاطره تو عکسها باشن
تلنگری بود همین
|
هرچه می خواهد دل تنگت بگو... - samaneh@90 - 11 مرداد ۱۳۹۵ ۰۸:۵۱ ق.ظ
(۱۱ مرداد ۱۳۹۵ ۰۱:۱۸ ق.ظ)Menrva نوشته شده توسط: (11 مرداد ۱۳۹۵ ۰۱:۱۰ ق.ظ)Behnam نوشته شده توسط: نه بابا آخرین بار که اینطوری گفته بود فرداش تعریف میکرد برم قسمت آخر فلان سریال داغون کرهای رو ببینم 
: ))))))
سریاااال کره ایییی هیچم داغووون نیستتتتتتت سریال فقط سریااااال کره ایییییییییی
منروا منروا قبول دارم (به سبک حرف زدن خودت خخخخخخخ) برو i have a lover رو ببین
خخخخ تصمیم کبری
|
هرچه می خواهد دل تنگت بگو... - Menrva - 11 مرداد ۱۳۹۵ ۱۱:۰۸ ق.ظ
(۱۱ مرداد ۱۳۹۵ ۰۸:۵۱ ق.ظ)samaneh@90 نوشته شده توسط: منروا منروا قبول دارم (به سبک حرف زدن خودت خخخخخخخ) برو i have a lover رو ببین
(۱۱ مرداد ۱۳۹۵ ۰۱:۲۲ ق.ظ)Behnam نوشته شده توسط:
خخخخ تصمیم کبری
مینِروا خییلی باحال گفتی کلی خندیدم : ))))).: )))))))
حتما میبیینمشششش سرفرصت مرسییییییی سمانهههههههههه
راضیم ازت
|
هرچه می خواهد دل تنگت بگو... - Aurora - 11 مرداد ۱۳۹۵ ۱۱:۴۶ ق.ظ
دیروز یک دوستی بهم میگفت چرا فلانی نیومده بود. گفتم نمی دونم مهم نیست. گفت نکنه بخاطر اون مسئله گفتم نمی دونم. احتمالا چون خواهرش مریض بوده پیش خواهرش بوده و نیامده.
دیشب به دوستم پیامک زدم حال خواهرش رو بپرسم. بدون اینکه چیزی بپرسم چون نمی خواستم بپرسم چرا نیامده فقط می خواستم حال خواهرش رو بدونم، میگه برای این نیومدم که حال خواهرم خراب شده بود رفتیم بیمارستان.
چند وقتی هر کسی حرفی می زنه یا چیزی می خونم یا نوشته رو جایی می خونم انگار داره با من حرف می زنه و مخاطبش منم. مثلا بابام میاد پیشم میشینه میگه نمیشه هر چیزی رو بزور خواست. باید صبر کرد. میگه یه موقع چیزی رو بزور میخوای ولی نمیشه. خیلی هم ناراحت میشی ولی می بینی بعدا همون چیز رو به سادگی به دست میاری.
شاید چون این روزا حساسیتم بیشتر شده این طوری فکر می کنم.
یا مثلا این جمله هایی که خوندم:
۱. با گذشته خود کنار بیائید تا حال شما را خراب نکند.
۲. آنچه دیگران در مورد شما فکر میکنند به شما ارتباطی ندارد.
۳. گذشت زمان تقریبا داروی هر دردی است؛ به زمان کمی فرصت دهید.
۴. کسی دلیل و مسئول خوشبختی شما نیست؛ خودتان مسئولید.
۵. زندگی خود را با دیگران مقایسه نکنید؛ ما هیچ خبر نداریم که زندگی آنها برای چه و چگونه است.
۶. زیاد فکر نکنید؛ اشکالی ندارد که جواب بعضی چیزها را ندانیم.
۷. لبخند بزنید؛ شما مسول حل تمام مشکلات دنیا نیستید.
تک تک جملاتش انگار فقط مخاطبش منم. یعنی هر هفت جمله اش با من بود. این نوشته هم از این صفحه بود:
instagram.com/mansoreh.motamedi/
تنها صفحه ای که بعد از بستن اینستاگرام نگه داشتم. خیلی خوبه. انگار پر از آرامشه.
یا مثلا رفتم کتاب فروشی یه لیستی دادم و گفتم هر چی از بالا داشتید می خوام. از بین اون چند کتاب، چندتایی شو بهم داد که گفتم کافیه. همه اشون با من حرف می زدند. هفت عادت مردمان موثر، جاناتان مرغ دریایی، از حال بد به حال خوب. به قول دوستم بعضی وقتا کتاب ها ادم ها رو انتخاب می کنند. شاید درست نباشه ولی به هر حال قشنگ بود. انگار این کتابا رو برای من نوشته بودند.
بعضی وقتا باید به همه چیز گفت خیلی ممنون. به همه ی دنیا (:
|
هرچه می خواهد دل تنگت بگو... - Menrva - 11 مرداد ۱۳۹۵ ۰۱:۳۸ ب.ظ
در جایی نوشته بودم :"از یک جایی به بعد، حال آدم خوب نمیشود"
حرفم را پس گرفتم خط زدم جمله ی خودم را
از یک جایی به بعد
آدم
آرام میگیرد،
بزرگ میشود،
و
پای تمام اشتباهاتش می ایستد...
دنبال مقصر نمیگردد، قبول میکند گذشته اش را...
اجازه میدهد هرچه هست، هرچه بوده در همان گذشته بماند...
حالا باید آینده را بسازد، از نو، به نوعی دیگر...
یاد میگیرد زندگی یک موهبت است،نعمت است...
اینها را که فهمید یک آرامشی میآید مینشیند توی دلش....
اینجای زندگی همان جایی است که دولت آبادی گفته..
اصلا از یک جایی به بعد...
حال ادم
خوب میشود …
|