<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0" xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/">
	<channel>
		<title><![CDATA[تالار گفتمان مانشت - خاطرات دانشجویی]]></title>
		<link>/forum/</link>
		<description><![CDATA[تالار گفتمان مانشت - /forum]]></description>
		<pubDate>Wed, 13 May 2026 10:55:04 +0000</pubDate>
		<generator>MyBB</generator>
		<item>
			<title><![CDATA[چالش ده ساله]]></title>
			<link>/forum/thread-39529.html</link>
			<pubDate>Wed, 18 Dec 2019 20:44:39 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">/forum/thread-39529.html</guid>
			<description><![CDATA[<div style="text-align: center;"><img src="https://www.niles-hs.k12.il.us/wp-content/uploads/2019/02/colleges-universitys1.png?x92585" border="0" alt="[تصویر:  colleges-universitys1.png?x92585]" /></div>
<br />
______________________________________________________________<br />
<span style="font-weight: bold;">۱۰ سال پیش کجا بودید و الآن کجای کارید؟ اون موقع بهتر بودید یا الآن؟<br />
دهه ۹۰ چه کردید؟ بابت چه چیزایی زحمت کشیدید؟ ارزشش رو داشت؟</span>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div style="text-align: center;"><img src="https://www.niles-hs.k12.il.us/wp-content/uploads/2019/02/colleges-universitys1.png?x92585" border="0" alt="[تصویر:  colleges-universitys1.png?x92585]" /></div>
<br />
______________________________________________________________<br />
<span style="font-weight: bold;">۱۰ سال پیش کجا بودید و الآن کجای کارید؟ اون موقع بهتر بودید یا الآن؟<br />
دهه ۹۰ چه کردید؟ بابت چه چیزایی زحمت کشیدید؟ ارزشش رو داشت؟</span>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[9 سال دوری]]></title>
			<link>/forum/thread-39513.html</link>
			<pubDate>Wed, 04 Dec 2019 23:06:36 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">/forum/thread-39513.html</guid>
			<description><![CDATA[سلام بر تمام دوستان عزیز مانشتی<br />
نمی خوام خاطره بگم فقط خواستم به مناسبت برگشت مجددم به مانشت یه چند نکته ای عرض کنم <img data-pagespeed-no-transform src="images/smilies/smile.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="Smile" title="Smile" /><br />
نمیدونم الانم باز هستن کسانی که میان تالار مانشت یا اینکه همه غرق شبکه های اجتماعی تلگرام ملگرام شدن! (واقعا صفا و صمیمیت مانشت رو تو هیچ شبکه اجتماعی دیگه ای تجربه نکردم) <img data-pagespeed-no-transform src="images/smilies/rolleyes.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="Rolleyes" title="Rolleyes" /><br />
امشب نمیدونم چی شد یهو بعد این همه سال یاد تالار گفتمان مانشت افتادم، تالاری که 9 سال پیش زمانی که دانشجوی سال آخر کارشناسی بودم باهاش آشنا شدم، (واقعا که 9 سال گذشت... کی باورش میشه؟<img data-pagespeed-no-transform src="images/smilies/sad.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="Sad" title="Sad" /> ) اون زمان دغدغه های دیگه ای داشتیم. قبولی ارشد و سربازی و... چقدرم نگران بودیم و خودخوری میکردیم.<img data-pagespeed-no-transform src="images/smilies/undecided.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="Undecided" title="Undecided" /> ارشد که قبول شدیم، تموم هم شد، سربازی هم رفتیم اونم تموم شد. هیچ اتفاقی هم نیفتاد، فقط اون روزا و اون لحظه ها واسه همیشه تموم شدن! روزایی که الان که فکر میکنم جز بهترین روزای زندگیم بودن!  الانم ما موندیم و کلی دغدغه دیگه و یه دهه جدید که مطمئنا اونم با همین دغدغه ها سپری میشه و 10 سال بعد هم همین پستو میزارم (البته با موهای سفید و ...). <img data-pagespeed-no-transform src="images/smilies/confused.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="Confused" title="Confused" /><br />
فقط میتونم بگم قدر لحظه لحظه زندگی و آدمای اطراف تونو بدونید همه چی به زودی تموم میشه، منتطر خوشبختی نمونید که در آینده اتفاق بیفته، خوشبختی دید ما و طرز نگاه ما به زندگی در لحظه س. <br />
شاد باشید<img data-pagespeed-no-transform src="images/smilies/heart.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="Heart" title="Heart" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[سلام بر تمام دوستان عزیز مانشتی<br />
نمی خوام خاطره بگم فقط خواستم به مناسبت برگشت مجددم به مانشت یه چند نکته ای عرض کنم <img data-pagespeed-no-transform src="images/smilies/smile.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="Smile" title="Smile" /><br />
نمیدونم الانم باز هستن کسانی که میان تالار مانشت یا اینکه همه غرق شبکه های اجتماعی تلگرام ملگرام شدن! (واقعا صفا و صمیمیت مانشت رو تو هیچ شبکه اجتماعی دیگه ای تجربه نکردم) <img data-pagespeed-no-transform src="images/smilies/rolleyes.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="Rolleyes" title="Rolleyes" /><br />
امشب نمیدونم چی شد یهو بعد این همه سال یاد تالار گفتمان مانشت افتادم، تالاری که 9 سال پیش زمانی که دانشجوی سال آخر کارشناسی بودم باهاش آشنا شدم، (واقعا که 9 سال گذشت... کی باورش میشه؟<img data-pagespeed-no-transform src="images/smilies/sad.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="Sad" title="Sad" /> ) اون زمان دغدغه های دیگه ای داشتیم. قبولی ارشد و سربازی و... چقدرم نگران بودیم و خودخوری میکردیم.<img data-pagespeed-no-transform src="images/smilies/undecided.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="Undecided" title="Undecided" /> ارشد که قبول شدیم، تموم هم شد، سربازی هم رفتیم اونم تموم شد. هیچ اتفاقی هم نیفتاد، فقط اون روزا و اون لحظه ها واسه همیشه تموم شدن! روزایی که الان که فکر میکنم جز بهترین روزای زندگیم بودن!  الانم ما موندیم و کلی دغدغه دیگه و یه دهه جدید که مطمئنا اونم با همین دغدغه ها سپری میشه و 10 سال بعد هم همین پستو میزارم (البته با موهای سفید و ...). <img data-pagespeed-no-transform src="images/smilies/confused.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="Confused" title="Confused" /><br />
فقط میتونم بگم قدر لحظه لحظه زندگی و آدمای اطراف تونو بدونید همه چی به زودی تموم میشه، منتطر خوشبختی نمونید که در آینده اتفاق بیفته، خوشبختی دید ما و طرز نگاه ما به زندگی در لحظه س. <br />
شاد باشید<img data-pagespeed-no-transform src="images/smilies/heart.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="Heart" title="Heart" />]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[طراحی گرافیکی]]></title>
			<link>/forum/thread-39286.html</link>
			<pubDate>Thu, 06 Jun 2019 12:24:53 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">/forum/thread-39286.html</guid>
			<description><![CDATA[صفحه ارایی ، نمونه صفحه ارایی<br />
صفحه آرایی یا بهتر بگوییم طرح‌بندی (Layout) ، دانشی است که به آراستن یک سند ، کتاب یا صفحه می پردازد . صفحه آرایی تنها در آراستن کتاب ها و صفحات کاربرد ندارد بلکه می توان در نمودارهای سیستم گردش کار ، الگوها ، شکل خروجی چاپگر نیز از صفحه آرایی استفاده کرد. هنر صفحه آرایی توقف کردن مخاطب و خواننده و جلب توجه او است. صفحه آرایی از اصولی است که خواننده را برای خواندن و پیگیری و ادامه دادن صفحات ترغیب خواهد کرد. در صورتی این توانایی با صفحه آرایی مجله ایجاد خواهد شد که شناخت درستی از مخاطب حاصل شده باشد.<br />
طراحی و چاپ جعبه<br />
طراحی جعبه و بسته بندی خلاقانه یکی از روش های تبلیغاتی برای معرفی محصولات شما به افراد و مشتریان است و همچنین طراحی جعبه زیبا و حرفه ای راهی برای پیشی گرفتن از رقبای کسب و کارتان در بازار یک محصول است . بسته بندی و طراحی جعبه محصول نقش مهمی در تبلیغ و معرفی محصولات دارد به ویژه زمانی که فرد یا فروشنده ای برای فروش و بازاریابی محصول وجود ندارد تا انتخاب محصول شما را به عنوان بهترین محصول به مشتری معرفی کند . همیشه برای رقابت با رقبای قدرتمند و کسب موفقیت راهی وجود دارد ، طراحی و چاپ جعبه منحصربفرد می تواند شما را در پیمودن این مسیر یاری کند .<br />
طراحی و چاپ کاتالوگ<br />
چاپ کاتالوگ حرفه ای مستلزم یک طراحی کاتالوگ حرفه ای است. از عوامل تاثیر گذار در چاپ کاتالوگ حرفه ای می توان به عکاسی صنعتی محصولات ، طراحی گرافیکی براساس اصول چاپ ، نظارت بر چاپ ، خدمات پس از چاپ شامل روکش ، و همچنین صحافی دقیق ، می باشد . این مجموعه با ارائه خدمات پیش شامل : آتلیه عکاسی صنعتی و تبلیغاتی ، آتلیه طراحی و لیتوگرافی و پس از آن شامل : مجموعه چاپ افست ، روکش زنی و صحافی قادر به انجام پروژه های خاص و خلاقانه می باشد .<br />
همانطور که می دانید یکی از مهمترین نیازهای شرکت ها ، موسسات و کارخانجات طراحی و چاپ کاتالوگ حرفه ای است . آیا با اصول آن آشنایی دارید ؟ آیا می دانید چاپ کاتالوگ حرفه ای چه ویژگیهایی باید داشته باشد؟ کارشناسان زبده شرکت افراگرافیک پاسخ این سوالات را می دانند و به شما خدمات طراحی کاتالوگ و در کنار آن چاپ کاتالوگ حرفه ای ارائه خواهند داد . <br />
عناصر بازاریابی، ابزار مهمی در تعیین موفقیت شما می باشند. ما بخوبی به این موضوع آگاهی داریم که کیفیت عناصر بازاریابی و تبلیغاتی در طراحی کاتالوگ ، تاثیر بسزایی در ذهن مشتریان و تجارت شما خواهد داشت. موفقیت شما در این خصوص به نوعی با موفقیت ما در رابطه است. ما حداکثر تلاش خود را برای موفقیت شما انجام خواهیم داد. افراگرافیک با بهره گیری از تیمی مجرب در طراحی کاتالوگ و بروشور، خدماتی با قیمتی بسیار مناسب ارائه خواهد داد.<br />
خدماتی که دراین رابطه ارائه می دهیم ، شامل طراحی کاتالوگ ، چاپ کاتالوگ ، طراحی بروشور و طراحی طرح کاتالوگ ، تولید فایل کامپیوتری قابل چاپ، حمل و نقل آن بدست شما می باشد. ما نه تنها در طراحی بروشور و طراحی کاتالوگ تخصص داریم، بلکه در زمان بندی، مکان استفاده و طریقه استفاده از کاتالوگ ها، پیشنهادهایی را ارائه خواهیم داد. همه اینها، این اطمینان را در شما ایجاد خواهد کرد که از بروشور و کاتالوگ تولیدی خود، به مطلوب ترین نتیجه ممکن خواهید رسید.<br />
طراحی مالتی مدیا<br />
از بهترین و ایده ال ترین روش های تبلیغاتی طراحی مالتی مدیا است که مجموعه فعالیت های یک سازمان رادر قالب یک سی دی مالتی مدیا نشان می دهد و اطلاعات کامل وکاربردی را در اختیار  مخاطبان قرارمی دهد تا مخاطب با کلیه محصولات  وخدمات سازمان اشنا شود. به طراحی سی دی مالتی مدیا ، طراحی چند رسانه ای نیز می گویند زیرا تمامی اطلاعاتی که برای معرفی یک سازمان و مجموعه فعالیت های ان نیاز دارید مانند فایل های تصویری ، فایل pdf ، فایل متنی ، موزیک ، ویدیو و… با طراحی مالتی مدیا می توانید داشته باشید.<br />
 <br />
پروژه های طراحی مالتی مدیا به صورت سی دی اموزشی ، سی دی تبلیغی ،کارت سی دی تجاری ، نرم افزار اموزشی ، ارشیو الکترونیک ، گالری دیجیتال ، کتابخانه مجازی و…. انجام می شوند. با پیشرفت تکنولوژی ونیازضروری به تبلیغات می توانیم برای جلوگیری از تخریب محیط زیست و قطع درختان برای چاپ کاتالوگ ، چاپ بروشور و… از طراحی سی دی مالتی مدیا استفاده کرد . در این صورت هم به تکنولوژی روز دنیا نزدیک شده ایم هم به طبیعت احترام نهاده ایم. ساختار سی دی مالتی مدیا تقریبا مانند وب سایت است با این تفاوت که در وب سایت به علت سرعت اینترنت و کم بودن  فضای Host نمی وتوانیم از فایل های حجیم استفاده کنیم  اما با طراحی مالتی مدیا محدودیت حجمم نداریم و همه نکات وخواسته ها را می توانیم باکیفیت بالا استفاده کنیم .<br />
<br />
منبع : <font color="red"><br />
مهمان عزیز شما قادر به مشاهده پیوندهای انجمن مانشت نمی‌باشید. جهت مشاهده پیوندها <a href="member.php?action=register"><strong>ثبت نام</strong></a> کنید.<br />
</font>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[صفحه ارایی ، نمونه صفحه ارایی<br />
صفحه آرایی یا بهتر بگوییم طرح‌بندی (Layout) ، دانشی است که به آراستن یک سند ، کتاب یا صفحه می پردازد . صفحه آرایی تنها در آراستن کتاب ها و صفحات کاربرد ندارد بلکه می توان در نمودارهای سیستم گردش کار ، الگوها ، شکل خروجی چاپگر نیز از صفحه آرایی استفاده کرد. هنر صفحه آرایی توقف کردن مخاطب و خواننده و جلب توجه او است. صفحه آرایی از اصولی است که خواننده را برای خواندن و پیگیری و ادامه دادن صفحات ترغیب خواهد کرد. در صورتی این توانایی با صفحه آرایی مجله ایجاد خواهد شد که شناخت درستی از مخاطب حاصل شده باشد.<br />
طراحی و چاپ جعبه<br />
طراحی جعبه و بسته بندی خلاقانه یکی از روش های تبلیغاتی برای معرفی محصولات شما به افراد و مشتریان است و همچنین طراحی جعبه زیبا و حرفه ای راهی برای پیشی گرفتن از رقبای کسب و کارتان در بازار یک محصول است . بسته بندی و طراحی جعبه محصول نقش مهمی در تبلیغ و معرفی محصولات دارد به ویژه زمانی که فرد یا فروشنده ای برای فروش و بازاریابی محصول وجود ندارد تا انتخاب محصول شما را به عنوان بهترین محصول به مشتری معرفی کند . همیشه برای رقابت با رقبای قدرتمند و کسب موفقیت راهی وجود دارد ، طراحی و چاپ جعبه منحصربفرد می تواند شما را در پیمودن این مسیر یاری کند .<br />
طراحی و چاپ کاتالوگ<br />
چاپ کاتالوگ حرفه ای مستلزم یک طراحی کاتالوگ حرفه ای است. از عوامل تاثیر گذار در چاپ کاتالوگ حرفه ای می توان به عکاسی صنعتی محصولات ، طراحی گرافیکی براساس اصول چاپ ، نظارت بر چاپ ، خدمات پس از چاپ شامل روکش ، و همچنین صحافی دقیق ، می باشد . این مجموعه با ارائه خدمات پیش شامل : آتلیه عکاسی صنعتی و تبلیغاتی ، آتلیه طراحی و لیتوگرافی و پس از آن شامل : مجموعه چاپ افست ، روکش زنی و صحافی قادر به انجام پروژه های خاص و خلاقانه می باشد .<br />
همانطور که می دانید یکی از مهمترین نیازهای شرکت ها ، موسسات و کارخانجات طراحی و چاپ کاتالوگ حرفه ای است . آیا با اصول آن آشنایی دارید ؟ آیا می دانید چاپ کاتالوگ حرفه ای چه ویژگیهایی باید داشته باشد؟ کارشناسان زبده شرکت افراگرافیک پاسخ این سوالات را می دانند و به شما خدمات طراحی کاتالوگ و در کنار آن چاپ کاتالوگ حرفه ای ارائه خواهند داد . <br />
عناصر بازاریابی، ابزار مهمی در تعیین موفقیت شما می باشند. ما بخوبی به این موضوع آگاهی داریم که کیفیت عناصر بازاریابی و تبلیغاتی در طراحی کاتالوگ ، تاثیر بسزایی در ذهن مشتریان و تجارت شما خواهد داشت. موفقیت شما در این خصوص به نوعی با موفقیت ما در رابطه است. ما حداکثر تلاش خود را برای موفقیت شما انجام خواهیم داد. افراگرافیک با بهره گیری از تیمی مجرب در طراحی کاتالوگ و بروشور، خدماتی با قیمتی بسیار مناسب ارائه خواهد داد.<br />
خدماتی که دراین رابطه ارائه می دهیم ، شامل طراحی کاتالوگ ، چاپ کاتالوگ ، طراحی بروشور و طراحی طرح کاتالوگ ، تولید فایل کامپیوتری قابل چاپ، حمل و نقل آن بدست شما می باشد. ما نه تنها در طراحی بروشور و طراحی کاتالوگ تخصص داریم، بلکه در زمان بندی، مکان استفاده و طریقه استفاده از کاتالوگ ها، پیشنهادهایی را ارائه خواهیم داد. همه اینها، این اطمینان را در شما ایجاد خواهد کرد که از بروشور و کاتالوگ تولیدی خود، به مطلوب ترین نتیجه ممکن خواهید رسید.<br />
طراحی مالتی مدیا<br />
از بهترین و ایده ال ترین روش های تبلیغاتی طراحی مالتی مدیا است که مجموعه فعالیت های یک سازمان رادر قالب یک سی دی مالتی مدیا نشان می دهد و اطلاعات کامل وکاربردی را در اختیار  مخاطبان قرارمی دهد تا مخاطب با کلیه محصولات  وخدمات سازمان اشنا شود. به طراحی سی دی مالتی مدیا ، طراحی چند رسانه ای نیز می گویند زیرا تمامی اطلاعاتی که برای معرفی یک سازمان و مجموعه فعالیت های ان نیاز دارید مانند فایل های تصویری ، فایل pdf ، فایل متنی ، موزیک ، ویدیو و… با طراحی مالتی مدیا می توانید داشته باشید.<br />
 <br />
پروژه های طراحی مالتی مدیا به صورت سی دی اموزشی ، سی دی تبلیغی ،کارت سی دی تجاری ، نرم افزار اموزشی ، ارشیو الکترونیک ، گالری دیجیتال ، کتابخانه مجازی و…. انجام می شوند. با پیشرفت تکنولوژی ونیازضروری به تبلیغات می توانیم برای جلوگیری از تخریب محیط زیست و قطع درختان برای چاپ کاتالوگ ، چاپ بروشور و… از طراحی سی دی مالتی مدیا استفاده کرد . در این صورت هم به تکنولوژی روز دنیا نزدیک شده ایم هم به طبیعت احترام نهاده ایم. ساختار سی دی مالتی مدیا تقریبا مانند وب سایت است با این تفاوت که در وب سایت به علت سرعت اینترنت و کم بودن  فضای Host نمی وتوانیم از فایل های حجیم استفاده کنیم  اما با طراحی مالتی مدیا محدودیت حجمم نداریم و همه نکات وخواسته ها را می توانیم باکیفیت بالا استفاده کنیم .<br />
<br />
منبع : <font color="red"><br />
مهمان عزیز شما قادر به مشاهده پیوندهای انجمن مانشت نمی‌باشید. جهت مشاهده پیوندها <a href="member.php?action=register"><strong>ثبت نام</strong></a> کنید.<br />
</font>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[یادش بخیر خاطرات دانشگاه قم!]]></title>
			<link>/forum/thread-38143.html</link>
			<pubDate>Sun, 07 Jan 2018 08:00:44 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">/forum/thread-38143.html</guid>
			<description><![CDATA[من سال 91 دانشجوی دانشگاه قم بودم و کلی خاطره از اونجا و بچه هاش دارم. خوابگاه دانشجویی، آزمایشگاه ها، کارگاه جوشگاری! زمین فوتبال و کلاس ورزش کلی خاطره برا من داره. راستی کسی داشنگاه قم بوده؟]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[من سال 91 دانشجوی دانشگاه قم بودم و کلی خاطره از اونجا و بچه هاش دارم. خوابگاه دانشجویی، آزمایشگاه ها، کارگاه جوشگاری! زمین فوتبال و کلاس ورزش کلی خاطره برا من داره. راستی کسی داشنگاه قم بوده؟]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[شکار مارمولک گردن کلفتت]]></title>
			<link>/forum/thread-38033.html</link>
			<pubDate>Wed, 29 Nov 2017 20:17:22 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">/forum/thread-38033.html</guid>
			<description><![CDATA[اینم یه خاطره بی مزه<br />
روز اول که وارد سوییت دانشجویی شدیم اومدیم همه جا رو یه زره تمیز کنیم. دیدیم به جاتون خالی<br />
یه مارمولک گردن کلفت برای خودش رو دیوار وایساده تکون هم نمیخوره.<br />
<br />
با ترس و لرز با دمپایی زدیم روش بازم تکون نخور. گویا خشک شده بود <img data-pagespeed-no-transform src="images/smilies/biggrin.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="Big Grin" title="Big Grin" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[اینم یه خاطره بی مزه<br />
روز اول که وارد سوییت دانشجویی شدیم اومدیم همه جا رو یه زره تمیز کنیم. دیدیم به جاتون خالی<br />
یه مارمولک گردن کلفت برای خودش رو دیوار وایساده تکون هم نمیخوره.<br />
<br />
با ترس و لرز با دمپایی زدیم روش بازم تکون نخور. گویا خشک شده بود <img data-pagespeed-no-transform src="images/smilies/biggrin.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="Big Grin" title="Big Grin" />]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[راهنمایی در مورد محلی امن برای زندگی نزدیک چهارراه ولیعصر]]></title>
			<link>/forum/thread-37715.html</link>
			<pubDate>Sat, 02 Sep 2017 19:54:30 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">/forum/thread-37715.html</guid>
			<description><![CDATA[با سلام خدمت دوستان گرامی<br />
بنده دانشجوی دکترای امیرکبیر هستم و ساکن کرج.<br />
می خواستم اگه خدا بخواد، یه خونه نزدیک دانشگاه اجاره کنم ولی چون خانمم و می خوام تنها زندگی کنم، امنیت محل زندگی برام خیلی اهمیت داره.<br />
خودم به محل های تهران آشنایی ندارم، می خواستم دوستان تهرانی راهنمایی بفرمایند.<br />
البته نمی دونم که این تایپک مناسب بخش خاطرات دانشجویی هست یا خیر.<br />
پیشاپیش بابت پاسخ دهی متشکرم]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[با سلام خدمت دوستان گرامی<br />
بنده دانشجوی دکترای امیرکبیر هستم و ساکن کرج.<br />
می خواستم اگه خدا بخواد، یه خونه نزدیک دانشگاه اجاره کنم ولی چون خانمم و می خوام تنها زندگی کنم، امنیت محل زندگی برام خیلی اهمیت داره.<br />
خودم به محل های تهران آشنایی ندارم، می خواستم دوستان تهرانی راهنمایی بفرمایند.<br />
البته نمی دونم که این تایپک مناسب بخش خاطرات دانشجویی هست یا خیر.<br />
پیشاپیش بابت پاسخ دهی متشکرم]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[شام تلخ]]></title>
			<link>/forum/thread-36153.html</link>
			<pubDate>Sun, 11 Dec 2016 20:43:33 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">/forum/thread-36153.html</guid>
			<description><![CDATA[یه شب که خسته از دانشگاه رفته بودم خوابگاه و هیچی برای خوردن نداشتم و انقد گرسنه بودم که نمیتونستم غذای درست و حسابی برا خودم بپزم تصمیم گرفتم چند تا بادنجان که تو یخچال بودو پوست بگیرم سرخ کنم و با نون بخورم اما وقتی با کلی دردسر و گرسنگی و خستگی و شلوغی اشپزخونه و امید درست شد و رقتم سفره ی فقیرانمو پهن کردم دیدم اه مثل زهر ماره<img data-pagespeed-no-transform src="images/smilies/confused.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="Confused" title="Confused" /> رفتم اب لیمو اوردم ریختم روش گفتم شاید خوب بشه اما بدتر شد. این شد که نون خالی که از چند روز پیش مونده بودو خوردم و با ناکامی خوابیدم با این که چهار سال از اون شب میگذره هیچ یادم نمیره خیلی بد بود<img data-pagespeed-no-transform src="images/smilies/biggrin.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="Big Grin" title="Big Grin" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[یه شب که خسته از دانشگاه رفته بودم خوابگاه و هیچی برای خوردن نداشتم و انقد گرسنه بودم که نمیتونستم غذای درست و حسابی برا خودم بپزم تصمیم گرفتم چند تا بادنجان که تو یخچال بودو پوست بگیرم سرخ کنم و با نون بخورم اما وقتی با کلی دردسر و گرسنگی و خستگی و شلوغی اشپزخونه و امید درست شد و رقتم سفره ی فقیرانمو پهن کردم دیدم اه مثل زهر ماره<img data-pagespeed-no-transform src="images/smilies/confused.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="Confused" title="Confused" /> رفتم اب لیمو اوردم ریختم روش گفتم شاید خوب بشه اما بدتر شد. این شد که نون خالی که از چند روز پیش مونده بودو خوردم و با ناکامی خوابیدم با این که چهار سال از اون شب میگذره هیچ یادم نمیره خیلی بد بود<img data-pagespeed-no-transform src="images/smilies/biggrin.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="Big Grin" title="Big Grin" />]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[دانشگاه اصفهان]]></title>
			<link>/forum/thread-36070.html</link>
			<pubDate>Tue, 29 Nov 2016 21:13:49 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">/forum/thread-36070.html</guid>
			<description><![CDATA[سلام دوستای خوبم میخاستم خواهش کنم اگر کسی از بچه ها دانشجوی دانشگاه اصفهانه چندتا عکس از دانشگاه و محیط خوابگاه برام پیوست کنه ممنون میشم خیلی دانشگاهشو دوست دارم لطفا عکس پیوست کنید مرسی مرسی<img data-pagespeed-no-transform src="images/smilies/rolleyes.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="Rolleyes" title="Rolleyes" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[سلام دوستای خوبم میخاستم خواهش کنم اگر کسی از بچه ها دانشجوی دانشگاه اصفهانه چندتا عکس از دانشگاه و محیط خوابگاه برام پیوست کنه ممنون میشم خیلی دانشگاهشو دوست دارم لطفا عکس پیوست کنید مرسی مرسی<img data-pagespeed-no-transform src="images/smilies/rolleyes.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="Rolleyes" title="Rolleyes" />]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[وجدانم هنوز درد میکند...!!!]]></title>
			<link>/forum/thread-35208.html</link>
			<pubDate>Mon, 29 Aug 2016 07:34:49 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">/forum/thread-35208.html</guid>
			<description><![CDATA[قدیما یه سلف سرویسی داشتیم بسی دور...!!!! کلی پیاده روی داشت ...از دره و تپه و جنگل و جلوی خوابگاه برادران باید  طی مسیر میکردیم ....این مسیر برای ما پر بود از خاطرات شیرین و بامزه ...!! یادمه یه روز  کنار یه درختی یه بچه گربه خیلی کوچولو و نازنازی نشسته بود  و میو میو میکرد ...دلم براش آب شد ...رفتم طرفش و کمی بیسکوییت گذاشتم جلوش ...با ترس و لرز اومد جلو و مشغول به خوردن شد .منم سرشو با دستکشم نوازش میدادم!!!!دوستان پاستوریزه ما هم که یا از ترس این گربه عظیم و وحشتناک !!!!و یا به خاطر  تماس نداشتن با گربه با فاصله چند متری دور از من ایستاده بودن ...<br />
<br />
خلاصه راهی سلف شدیم ...اما دیدم بچه گربه هم میو میو کنان دنبال من راه افتاده ... تا سلف دنبالم اومد و برای اینکه داخل نیاد مجبور شدم چند باری از الفاظ رکیکی مثل "پیشته و کیش" !!!! استفاده کنم ....<br />
<br />
داخل سلف نشسته بودیم که صدای جیغ بنفش چند تا از دخترا بلند شد که وااااااااااااااااااااااااای هواااااااااااااااااااااااااار گـــــــــــــــربـــــــــــــــه!!!!!<br />
<br />
 اینقدر داد و بیداد کردن که بچه گربه هم از ترس راهشو گم کرده و هول از لای میز و صندلی ها میدوید، تا اینکه یکی دو تا از آشپز ها افتادن دنبالش و به سمت دستشویی راهنماییش کردن !!! و بالاخره انداختنش داخل یکی از سرویس ها و درشو تخته کردن . منم بهت زده فقط تماشا میکردم و افسوس میخوردم که ای کاش با این بچه گربه بیچاره کاری نداشتم تا حالا گیر این قوم الظاالمین نمی افتاد !!! آخه مگه یه موجود به این نازی اینقدر ترسناکه ؟!!!تمام روز اعصابم ریخته بود به هم که مبادا با اون تن کوچولوش افتاده باشه (گلاب به روتون!) تو کاسه و خفه شده باشه ...نکنه از ترس سکته کرده باشه ....<br />
<br />
وجدان درد عجیب آزار دهنده است ....]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[قدیما یه سلف سرویسی داشتیم بسی دور...!!!! کلی پیاده روی داشت ...از دره و تپه و جنگل و جلوی خوابگاه برادران باید  طی مسیر میکردیم ....این مسیر برای ما پر بود از خاطرات شیرین و بامزه ...!! یادمه یه روز  کنار یه درختی یه بچه گربه خیلی کوچولو و نازنازی نشسته بود  و میو میو میکرد ...دلم براش آب شد ...رفتم طرفش و کمی بیسکوییت گذاشتم جلوش ...با ترس و لرز اومد جلو و مشغول به خوردن شد .منم سرشو با دستکشم نوازش میدادم!!!!دوستان پاستوریزه ما هم که یا از ترس این گربه عظیم و وحشتناک !!!!و یا به خاطر  تماس نداشتن با گربه با فاصله چند متری دور از من ایستاده بودن ...<br />
<br />
خلاصه راهی سلف شدیم ...اما دیدم بچه گربه هم میو میو کنان دنبال من راه افتاده ... تا سلف دنبالم اومد و برای اینکه داخل نیاد مجبور شدم چند باری از الفاظ رکیکی مثل "پیشته و کیش" !!!! استفاده کنم ....<br />
<br />
داخل سلف نشسته بودیم که صدای جیغ بنفش چند تا از دخترا بلند شد که وااااااااااااااااااااااااای هواااااااااااااااااااااااااار گـــــــــــــــربـــــــــــــــه!!!!!<br />
<br />
 اینقدر داد و بیداد کردن که بچه گربه هم از ترس راهشو گم کرده و هول از لای میز و صندلی ها میدوید، تا اینکه یکی دو تا از آشپز ها افتادن دنبالش و به سمت دستشویی راهنماییش کردن !!! و بالاخره انداختنش داخل یکی از سرویس ها و درشو تخته کردن . منم بهت زده فقط تماشا میکردم و افسوس میخوردم که ای کاش با این بچه گربه بیچاره کاری نداشتم تا حالا گیر این قوم الظاالمین نمی افتاد !!! آخه مگه یه موجود به این نازی اینقدر ترسناکه ؟!!!تمام روز اعصابم ریخته بود به هم که مبادا با اون تن کوچولوش افتاده باشه (گلاب به روتون!) تو کاسه و خفه شده باشه ...نکنه از ترس سکته کرده باشه ....<br />
<br />
وجدان درد عجیب آزار دهنده است ....]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[دوست قدیم هم اتاقی جدید]]></title>
			<link>/forum/thread-35206.html</link>
			<pubDate>Mon, 29 Aug 2016 07:29:45 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">/forum/thread-35206.html</guid>
			<description><![CDATA[اون موقع ها که تازه میرفتم سوم راهنمایی کلاس زبان آموزشگاه هم میرفتم یعنی اگه دست خودم بود که نمیرفتم  دوستام مجبورم کردن اونا گفتن ما تعین سطح دادیم افتادیم سطح چهار ولی بعدا فهمیدم با مسئول آموزشگاه صحبت کردن که بندازتشون تو اون سطح ما هم مثل بد بختای از دنیا بی خبر با یکی از بچه های دیگه رفتیم تعین سطح بدیمو دادیم اون افناد سطح دو من هم افتادم چهار چشای دوستام چهار تا شده بود که من چطوری قبول شدم بالاخره کلاسا شروع شدو من از اون دوستام کم کم دور شدم به جاش یه دوستای جدید پیدا کردم همین طوری به کلاس زبان رفتن  ادامه دادم تا اینکه زدو من و خیلی از بچه های دیگه  چند ترم بعد افتادیمو از بقیه دوستا جدا شدیم منم که تا زور بالا سرم نباشه کاریو انجام نمیدم دیگه دور هر چی کلاس زبان بودو خط کشیدم ...............<br />
یه پنج سالی میگذشت که یکی از بچه های کلاس زبانو سر جلسه کنکور دیدم بعد از کنکور با هم احوال پرسی کردیمو بهش گفتم چطور دادی مهندس میشی؟خندیدو گفت این شا ال..<br />
<br />
مهر که واسه ثبت نام داشتیم با ماشین میرفتیم کرمان، توی راه واسه نماز صبح واسادیم دیدم یه دختر داره بهم لبخند میزنه کی بود؟<br />
<br />
درسته خودش بود .مهندسی شیمی قبول شده بودو اونم مثل من راهی کرمان بود واسه ثبت نام ............<br />
<br />
و این هم دومین هم اتاقی من بود...<br />
<br />
(قربونعلی 3)<br />
<br />
شاید بپرسید قربونعلی 2 رو جا انداختم .ولی نه قربونعلی 2 خودمم.زیاد تعریفی نیستم.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[اون موقع ها که تازه میرفتم سوم راهنمایی کلاس زبان آموزشگاه هم میرفتم یعنی اگه دست خودم بود که نمیرفتم  دوستام مجبورم کردن اونا گفتن ما تعین سطح دادیم افتادیم سطح چهار ولی بعدا فهمیدم با مسئول آموزشگاه صحبت کردن که بندازتشون تو اون سطح ما هم مثل بد بختای از دنیا بی خبر با یکی از بچه های دیگه رفتیم تعین سطح بدیمو دادیم اون افناد سطح دو من هم افتادم چهار چشای دوستام چهار تا شده بود که من چطوری قبول شدم بالاخره کلاسا شروع شدو من از اون دوستام کم کم دور شدم به جاش یه دوستای جدید پیدا کردم همین طوری به کلاس زبان رفتن  ادامه دادم تا اینکه زدو من و خیلی از بچه های دیگه  چند ترم بعد افتادیمو از بقیه دوستا جدا شدیم منم که تا زور بالا سرم نباشه کاریو انجام نمیدم دیگه دور هر چی کلاس زبان بودو خط کشیدم ...............<br />
یه پنج سالی میگذشت که یکی از بچه های کلاس زبانو سر جلسه کنکور دیدم بعد از کنکور با هم احوال پرسی کردیمو بهش گفتم چطور دادی مهندس میشی؟خندیدو گفت این شا ال..<br />
<br />
مهر که واسه ثبت نام داشتیم با ماشین میرفتیم کرمان، توی راه واسه نماز صبح واسادیم دیدم یه دختر داره بهم لبخند میزنه کی بود؟<br />
<br />
درسته خودش بود .مهندسی شیمی قبول شده بودو اونم مثل من راهی کرمان بود واسه ثبت نام ............<br />
<br />
و این هم دومین هم اتاقی من بود...<br />
<br />
(قربونعلی 3)<br />
<br />
شاید بپرسید قربونعلی 2 رو جا انداختم .ولی نه قربونعلی 2 خودمم.زیاد تعریفی نیستم.]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[میهمان ناخوانده(قربونعلی 4)]]></title>
			<link>/forum/thread-35205.html</link>
			<pubDate>Mon, 29 Aug 2016 07:26:56 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">/forum/thread-35205.html</guid>
			<description><![CDATA[بعد از این همه معطلی برای ثبت نام دانشگاه توی سالن ثبت نام یه غرفه بود به نام پذیرایی ما هم با یه شور و اشتیاقی پپریدیم توی غرفه گفتیم "خانم پس کو پذیرایی تون گفت تموم شده رفتن بیارن یه نیم ساعت اون اطراف نشستیم به حق همون که بیارن.............<br />
<br />
تشنه از در سالن اومدیم بیرون دیدم دارن توی یه چیز بشکه مانند آب لوله میکنن با لیمو و شکر همه جمعیت ریختن رو بشکه و ما هم از بین جمعیت رفتم یه لیوان پر کردیمو اومدیم آب ترش با سر سوزن شکر همانا و شربت آب لیمو همان.........<br />
<br />
از خوردن این هم منصرف شدیم رفتیم واسه خوابگاه گفتن ما به ترم بوقیا خوابگاه نمیدیم باید یک سال بیرون باشیم<br />
<br />
همه ریختن رو سر مسئول امور خوابگاهها و تا میخورد بستنش به فحش ما هم که دیدیم اونجا موندن واسه ما خوابگاه نمیشه  زرنگی کردیمو زود رفتیم به خوابگاه خودگردان اطراف دانشگاه اسم نوشتیم<br />
<br />
اتاق ما 5 نفری بودو ما 4 تا هم شهری بودیم که همدیگرو توی کرمان پیدا کرده بودیم.یه ئختر قد بلند با چشمای درشت اومد سمت منو با یه لهجه ی خاص گفت من هم شدم هم اتاقی شما .گفت من اهل فسا هستم و رشته زبانم<br />
<br />
اونقدر تند و با لهجه حرف میزد که به سختی میفهمیدم چی میگه<br />
<br />
ما 4 تا تقریبا همدیگرو میشناختیم و تنها اون بود که برای ما غریب بود .به خواهرم گفتم من اصلا نمیفهمم چی میگه گفت بعدا به مرور عادت میکنی و واقعا هم همین بود.روزای اول ما 4 تا از سوراخ دیوارم میخندیدیم واون نمیخندید اما حالا اومده تو راهو دیگه تا یه چیزی میگیم ما نمیخندیم ولی اون داره میخنده .............<br />
<br />
و این بود سومین هم اتاقیم قربونعلی 4]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[بعد از این همه معطلی برای ثبت نام دانشگاه توی سالن ثبت نام یه غرفه بود به نام پذیرایی ما هم با یه شور و اشتیاقی پپریدیم توی غرفه گفتیم "خانم پس کو پذیرایی تون گفت تموم شده رفتن بیارن یه نیم ساعت اون اطراف نشستیم به حق همون که بیارن.............<br />
<br />
تشنه از در سالن اومدیم بیرون دیدم دارن توی یه چیز بشکه مانند آب لوله میکنن با لیمو و شکر همه جمعیت ریختن رو بشکه و ما هم از بین جمعیت رفتم یه لیوان پر کردیمو اومدیم آب ترش با سر سوزن شکر همانا و شربت آب لیمو همان.........<br />
<br />
از خوردن این هم منصرف شدیم رفتیم واسه خوابگاه گفتن ما به ترم بوقیا خوابگاه نمیدیم باید یک سال بیرون باشیم<br />
<br />
همه ریختن رو سر مسئول امور خوابگاهها و تا میخورد بستنش به فحش ما هم که دیدیم اونجا موندن واسه ما خوابگاه نمیشه  زرنگی کردیمو زود رفتیم به خوابگاه خودگردان اطراف دانشگاه اسم نوشتیم<br />
<br />
اتاق ما 5 نفری بودو ما 4 تا هم شهری بودیم که همدیگرو توی کرمان پیدا کرده بودیم.یه ئختر قد بلند با چشمای درشت اومد سمت منو با یه لهجه ی خاص گفت من هم شدم هم اتاقی شما .گفت من اهل فسا هستم و رشته زبانم<br />
<br />
اونقدر تند و با لهجه حرف میزد که به سختی میفهمیدم چی میگه<br />
<br />
ما 4 تا تقریبا همدیگرو میشناختیم و تنها اون بود که برای ما غریب بود .به خواهرم گفتم من اصلا نمیفهمم چی میگه گفت بعدا به مرور عادت میکنی و واقعا هم همین بود.روزای اول ما 4 تا از سوراخ دیوارم میخندیدیم واون نمیخندید اما حالا اومده تو راهو دیگه تا یه چیزی میگیم ما نمیخندیم ولی اون داره میخنده .............<br />
<br />
و این بود سومین هم اتاقیم قربونعلی 4]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[خوابگاه]]></title>
			<link>/forum/thread-35204.html</link>
			<pubDate>Mon, 29 Aug 2016 07:25:48 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">/forum/thread-35204.html</guid>
			<description><![CDATA[همه چیز عجیبه حداقل واسه من،این همه آدم این همه صف طویل ِاول ترم واسه شارژ کارت تغدیه یا واسه خوابگاه برای چی؟ این همه آدم اومدن چی کار؟به چه امیدی؟<br />
<br />
این همه آدم با این همه خانواده که بایه دنیا آرزو بچه هاشونو فرستادن دانشگاه که چی کار کنن؟که درس<br />
<br />
بخونن ودکترو مهندس شن<br />
<br />
اما ما.....  اونقدر غرق در فرعیات مسئله هستیم که حتی یادمون میره که چرا الان بجای اینکه پیش پدرو مادرمون باشیم داریم توی خوابگاه یه زندگی گروهی رو تجربه میکنیم<br />
<br />
خداروشکر!! به ما هم خوابگاه رسید هر5تامون توی یه اتاقیم و از اونجایی که اتاق5 نفره توی خوابگاه نیست یک هم اتاقی جدید داریم خیلی ساکته ... دیگه توی صحبتامون احتیاط میکنیم و برا صدا زدن اسامی مورد دار از اسم مستعار استفاده میکنیم اون تخته که بدتر از همه بود و اون کمدی که در نداشتو بهش دادیم...<br />
<br />
اونم مظلوم.....<br />
<br />
گاهی وقتا میگم اگه من جای اون بودم چی کار میکردم.هم اتاقی شدن با 5 نفر که قبلا همدیگرو میشناختن واز رازهای هم خبر دارن گفتن و خندیدناشون واینکه تو هیچی از اونا نمیدونی...<br />
<br />
خیلی سخته ...به هر حال اینا میگذره یا ما با هم اخت میشیم و اون به گروه ما میپیونده یا اینکه از اتاقمون میره]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[همه چیز عجیبه حداقل واسه من،این همه آدم این همه صف طویل ِاول ترم واسه شارژ کارت تغدیه یا واسه خوابگاه برای چی؟ این همه آدم اومدن چی کار؟به چه امیدی؟<br />
<br />
این همه آدم با این همه خانواده که بایه دنیا آرزو بچه هاشونو فرستادن دانشگاه که چی کار کنن؟که درس<br />
<br />
بخونن ودکترو مهندس شن<br />
<br />
اما ما.....  اونقدر غرق در فرعیات مسئله هستیم که حتی یادمون میره که چرا الان بجای اینکه پیش پدرو مادرمون باشیم داریم توی خوابگاه یه زندگی گروهی رو تجربه میکنیم<br />
<br />
خداروشکر!! به ما هم خوابگاه رسید هر5تامون توی یه اتاقیم و از اونجایی که اتاق5 نفره توی خوابگاه نیست یک هم اتاقی جدید داریم خیلی ساکته ... دیگه توی صحبتامون احتیاط میکنیم و برا صدا زدن اسامی مورد دار از اسم مستعار استفاده میکنیم اون تخته که بدتر از همه بود و اون کمدی که در نداشتو بهش دادیم...<br />
<br />
اونم مظلوم.....<br />
<br />
گاهی وقتا میگم اگه من جای اون بودم چی کار میکردم.هم اتاقی شدن با 5 نفر که قبلا همدیگرو میشناختن واز رازهای هم خبر دارن گفتن و خندیدناشون واینکه تو هیچی از اونا نمیدونی...<br />
<br />
خیلی سخته ...به هر حال اینا میگذره یا ما با هم اخت میشیم و اون به گروه ما میپیونده یا اینکه از اتاقمون میره]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[آمدیم ثواب کنیم که...........]]></title>
			<link>/forum/thread-35203.html</link>
			<pubDate>Mon, 29 Aug 2016 07:24:36 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">/forum/thread-35203.html</guid>
			<description><![CDATA[چشمتان روز بد نبیند بقیه اش را برایم تعریف کرده اند چون مردم و زنده شدم نترسید یعنی بیهوش شدم و بدنم شروع به تشنج کرد و مردمک چشمم به سمت بالا رفته وفقط سفیدی چشمم مشخص بوده باز هم تاکید میکنم هیچ کدام از این لحظات را ندیدم همه نقل قول قربونعلی هاست پرستاران که دست وپایشان را گم کرده بودند یکی از یخچال آب میآورد دیگری پاها ودستانم را محکم گرفته بود که تکان نخورد آب به صورتم میپاشیدند و محکم دو طرف فکــّم را گرفته و به من سیلی میزدند گویی تمام عقده هایشان را یکجا خالی میکردند..<br />
<br />
من از آن عالم تنها یک تونل را به خاطر میاورم که داشتم با سرعت خیلی زیادی به انتهای آن حرکت میکردم خودم را نمیدیدم یعنی من سراپاچشم بودم که فقط انتهای تونل و دیواره های آن را میدیدم تا اینکه وسط های راه بود که به عقب برگشتم اینک به هوش آمده بودم ولی خودم هم نمیدانستم کجا هستم فقط چند آدم را دیدم که با لباس سفید بالای سر من ایستاده اند و به هم میگویند به هوش آمد...<br />
<br />
درست مثل فیلم ها بود همان جا بود که فهمیدم چقدر فاصله بین زندگی و مرگ کم است پرستار از من سوال کرد حالت خوب است با سر اشاره کردم بله....<br />
<br />
و دوباره یک آبمیوه بزرگ برایم آوردند تا بخورم.رنگ صورت و لبهایم که سفید شده بود کم کم به حالت اولیه برگشت استرس را در چهره پرستار میدیدم اما خودم میخندیدم ...پس از ۳۰ دقیقه استراحت روی تخت و شکلات وآب قند خوردن با ماشین آن پرستار راهی خوابگاه شدم ...به من تجویز کرد که عدسی و اسفناج،گوشت قرمز،جگر ووو بخورم ...<br />
<br />
از همان به بعد تا چیزیم میشود یا فشارم میافتد یا خسته میشوم از هم اتاقیان عدسی میخواهم ولی کو گوش شنوا.... لازم به ذکر است قربونعلی ۵ پس از دیدن احوال من از این عمل حسنه صرف نظر کرد]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[چشمتان روز بد نبیند بقیه اش را برایم تعریف کرده اند چون مردم و زنده شدم نترسید یعنی بیهوش شدم و بدنم شروع به تشنج کرد و مردمک چشمم به سمت بالا رفته وفقط سفیدی چشمم مشخص بوده باز هم تاکید میکنم هیچ کدام از این لحظات را ندیدم همه نقل قول قربونعلی هاست پرستاران که دست وپایشان را گم کرده بودند یکی از یخچال آب میآورد دیگری پاها ودستانم را محکم گرفته بود که تکان نخورد آب به صورتم میپاشیدند و محکم دو طرف فکــّم را گرفته و به من سیلی میزدند گویی تمام عقده هایشان را یکجا خالی میکردند..<br />
<br />
من از آن عالم تنها یک تونل را به خاطر میاورم که داشتم با سرعت خیلی زیادی به انتهای آن حرکت میکردم خودم را نمیدیدم یعنی من سراپاچشم بودم که فقط انتهای تونل و دیواره های آن را میدیدم تا اینکه وسط های راه بود که به عقب برگشتم اینک به هوش آمده بودم ولی خودم هم نمیدانستم کجا هستم فقط چند آدم را دیدم که با لباس سفید بالای سر من ایستاده اند و به هم میگویند به هوش آمد...<br />
<br />
درست مثل فیلم ها بود همان جا بود که فهمیدم چقدر فاصله بین زندگی و مرگ کم است پرستار از من سوال کرد حالت خوب است با سر اشاره کردم بله....<br />
<br />
و دوباره یک آبمیوه بزرگ برایم آوردند تا بخورم.رنگ صورت و لبهایم که سفید شده بود کم کم به حالت اولیه برگشت استرس را در چهره پرستار میدیدم اما خودم میخندیدم ...پس از ۳۰ دقیقه استراحت روی تخت و شکلات وآب قند خوردن با ماشین آن پرستار راهی خوابگاه شدم ...به من تجویز کرد که عدسی و اسفناج،گوشت قرمز،جگر ووو بخورم ...<br />
<br />
از همان به بعد تا چیزیم میشود یا فشارم میافتد یا خسته میشوم از هم اتاقیان عدسی میخواهم ولی کو گوش شنوا.... لازم به ذکر است قربونعلی ۵ پس از دیدن احوال من از این عمل حسنه صرف نظر کرد]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[از ماجرای غذای سلف تا سیاست........]]></title>
			<link>/forum/thread-35202.html</link>
			<pubDate>Mon, 29 Aug 2016 07:21:44 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">/forum/thread-35202.html</guid>
			<description><![CDATA[<span style="color: #000000;">به دلیل مسایل امنیتی این پست با نقطه چین همراه است به گیرنده های خود دست نزنید...<br />
<br />
از آنجایی که دانشجویان محترم به عنوان قشر توسری خور و ضعیف جامعه نمیتوانند اعتراضی به روند کارهای جامعه ودانشگاه داشته باشند(چون فوراً سرکوب شده وپاشان به حراست کشیده شده و ستاره دار میشوند طی اقدامی حق طلبانه.<br />
<br />
تعدادی از دانشجویان در خوابگاه دانشگاه با چسباندن اطلاعیه مبنی بر وجود سوسک و مو در غذای سلف پیشگام در اعتراضی بزرگ شدند که در آخر به سرکوب به اصطلاح شورشیان وتصرف کارت دانشجویی شان و حراستی شدن آنها منجر شد .<br />
<br />
اما از همه جالبتر اینکه سوسک و موی درون غذای سلف و اعتراض عده ای دانشجوی بدبخت را به شکل عجیبی به سیاست های حاکم و درگیری های بین سران اکنون جامعه  ربط دادند .به گونه ای که ما به غذای سلف اعتراض میکردیم و مامور کمیته انضباطی در مورد این سخن میگفت که بله من خودم هم در ستاد انتخاباتی ...... بودم و با او عکس یادگاری دارم و به این مسئله افتخار هم میکنم.<br />
<br />
حالا چه ربطی میان غذای سلف و سیاست بود نمیدانیم ولی همین را بس که شُک عظیمی به پیکره مسئولین سلف و حراست دانشگاه وارد شد.<br />
<br />
۲۷/۱/۹۰<br />
<br />
</span>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<span style="color: #000000;">به دلیل مسایل امنیتی این پست با نقطه چین همراه است به گیرنده های خود دست نزنید...<br />
<br />
از آنجایی که دانشجویان محترم به عنوان قشر توسری خور و ضعیف جامعه نمیتوانند اعتراضی به روند کارهای جامعه ودانشگاه داشته باشند(چون فوراً سرکوب شده وپاشان به حراست کشیده شده و ستاره دار میشوند طی اقدامی حق طلبانه.<br />
<br />
تعدادی از دانشجویان در خوابگاه دانشگاه با چسباندن اطلاعیه مبنی بر وجود سوسک و مو در غذای سلف پیشگام در اعتراضی بزرگ شدند که در آخر به سرکوب به اصطلاح شورشیان وتصرف کارت دانشجویی شان و حراستی شدن آنها منجر شد .<br />
<br />
اما از همه جالبتر اینکه سوسک و موی درون غذای سلف و اعتراض عده ای دانشجوی بدبخت را به شکل عجیبی به سیاست های حاکم و درگیری های بین سران اکنون جامعه  ربط دادند .به گونه ای که ما به غذای سلف اعتراض میکردیم و مامور کمیته انضباطی در مورد این سخن میگفت که بله من خودم هم در ستاد انتخاباتی ...... بودم و با او عکس یادگاری دارم و به این مسئله افتخار هم میکنم.<br />
<br />
حالا چه ربطی میان غذای سلف و سیاست بود نمیدانیم ولی همین را بس که شُک عظیمی به پیکره مسئولین سلف و حراست دانشگاه وارد شد.<br />
<br />
۲۷/۱/۹۰<br />
<br />
</span>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[تحویل پروٍژه نانوشته ......]]></title>
			<link>/forum/thread-35201.html</link>
			<pubDate>Mon, 29 Aug 2016 07:20:38 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">/forum/thread-35201.html</guid>
			<description><![CDATA[پس ازپایان امتحانات تازه یادمان آمد از یک ماه پیش پروژه برنامه نویسی ۱/۵ نمره ای داریم که باید به استاد تحویل داده شود.آن هم نه از این پروژه های الکی به معنای کلمه پروژه بود ...........<br />
<br />
یکی دو روز زور زدیم که خودمان بنویسیم ونشد.و اما پس از  دو روز تصمیمی شگرف مبنی بر این گرفتیم که پروژه خود را به برنامه نویسان خبره سطح شهر واگذار کنیم تا از این کار انسان دوستانه ما پولی عاید آنها شود بنابراین .. راهی شدیم................<br />
<br />
اما چشمتان روز بد نبیند به هر جا که در میزدیم با در بسته مواجه میشدیم وهیچ کس عهده دار حل این پروژه عظیم نمیشد... از خیر این کار گذشتیم....<br />
<br />
به دخترها رو زدیم ولی از آنجایی که آنها ۴۰ ...۵۰ هزار تومان از جیب مبارک پدرشان کش رفته بودندو بیرون برایشان برنامه را نوشته بود.. حاضر به دادن پروژه خود به ما نمی شدند و همه شان میگفتند پروژه دست دوستم است و او به شهرستان رفته و گوشی اش خاموش است...<br />
<br />
خلاصه....<br />
<br />
ما مانده بودیم و کرمان و درس ساختمان و پروژه و۱۲ تیر..........<br />
<br />
لازم به ذکر است به پسرها هم روزدیم ولی باز................<br />
<br />
کلا روزگار با ما چپ افتاده بود ..<br />
<br />
از سویی اگر پروژه به دستمان نمیرسید ماندنمان تا ۱۲ بی فایده میشد و ۶ روز از عمر مبارک را که میتوانستیم با خانواده گرام، سپری کنیم در خوابگاه لعنتی که مثل کنه ما را رها نمیکرد تلف میکردیم....<br />
<br />
اف بر این روزگار غدار که به هیچکس وفا نکرد ..............<br />
<br />
از این پس تصمیم گرفتیم که اگر پروژه لاینحل بود زودتر برای سپردن به برنامه نویسان ماهر اقدام کنیم....<br />
<br />
:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::<br />
<br />
در آخر هم با نمره خوبی درس را پاس کردیم و به قول خودم منت غیر را هم نکشیدیم.........<br />
<br />
۱۰/۰۴/۹۰<br />
<br />
<br />
++++++++++++++++++++++++++++++++++<br />
<br />
<br />
منبع: شهر <font color="red"><br />
مهمان عزیز شما قادر به مشاهده پیوندهای انجمن مانشت نمی‌باشید. جهت مشاهده پیوندها <a href="member.php?action=register"><strong>ثبت نام</strong></a> کنید.<br />
</font>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[پس ازپایان امتحانات تازه یادمان آمد از یک ماه پیش پروژه برنامه نویسی ۱/۵ نمره ای داریم که باید به استاد تحویل داده شود.آن هم نه از این پروژه های الکی به معنای کلمه پروژه بود ...........<br />
<br />
یکی دو روز زور زدیم که خودمان بنویسیم ونشد.و اما پس از  دو روز تصمیمی شگرف مبنی بر این گرفتیم که پروژه خود را به برنامه نویسان خبره سطح شهر واگذار کنیم تا از این کار انسان دوستانه ما پولی عاید آنها شود بنابراین .. راهی شدیم................<br />
<br />
اما چشمتان روز بد نبیند به هر جا که در میزدیم با در بسته مواجه میشدیم وهیچ کس عهده دار حل این پروژه عظیم نمیشد... از خیر این کار گذشتیم....<br />
<br />
به دخترها رو زدیم ولی از آنجایی که آنها ۴۰ ...۵۰ هزار تومان از جیب مبارک پدرشان کش رفته بودندو بیرون برایشان برنامه را نوشته بود.. حاضر به دادن پروژه خود به ما نمی شدند و همه شان میگفتند پروژه دست دوستم است و او به شهرستان رفته و گوشی اش خاموش است...<br />
<br />
خلاصه....<br />
<br />
ما مانده بودیم و کرمان و درس ساختمان و پروژه و۱۲ تیر..........<br />
<br />
لازم به ذکر است به پسرها هم روزدیم ولی باز................<br />
<br />
کلا روزگار با ما چپ افتاده بود ..<br />
<br />
از سویی اگر پروژه به دستمان نمیرسید ماندنمان تا ۱۲ بی فایده میشد و ۶ روز از عمر مبارک را که میتوانستیم با خانواده گرام، سپری کنیم در خوابگاه لعنتی که مثل کنه ما را رها نمیکرد تلف میکردیم....<br />
<br />
اف بر این روزگار غدار که به هیچکس وفا نکرد ..............<br />
<br />
از این پس تصمیم گرفتیم که اگر پروژه لاینحل بود زودتر برای سپردن به برنامه نویسان ماهر اقدام کنیم....<br />
<br />
:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::<br />
<br />
در آخر هم با نمره خوبی درس را پاس کردیم و به قول خودم منت غیر را هم نکشیدیم.........<br />
<br />
۱۰/۰۴/۹۰<br />
<br />
<br />
++++++++++++++++++++++++++++++++++<br />
<br />
<br />
منبع: شهر <font color="red"><br />
مهمان عزیز شما قادر به مشاهده پیوندهای انجمن مانشت نمی‌باشید. جهت مشاهده پیوندها <a href="member.php?action=register"><strong>ثبت نام</strong></a> کنید.<br />
</font>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[از کرمان تا امام رضا]]></title>
			<link>/forum/thread-35200.html</link>
			<pubDate>Mon, 29 Aug 2016 07:18:46 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">/forum/thread-35200.html</guid>
			<description><![CDATA[سلام از اول دوران دانشجوییم یاد داشتم (کرمونی بود)که می خواستیم یه سفر گروهی بریم اما نمی شد یه چند وقتی تصمیم داشتیم بین دو ترم یه دو سه روز بریم مشهدو برگردیم. که اونم پا نداد... تا اینکه............<br />
امروز ۲/۱۲/۹۰ من و بچه های اتاق سوار بر اتوبوسی هستیم که میگویند از طرف امور فرهنگی دانشگاه اردوی مشهد می برند<br />
<br />
برای هیچ کداممان قابل تصور نبود آخر ما  به صورت اتفاقی خبر دار شدیم که همچین جریانی وجود دارد و چند روز قبلش اسم نوشته بودیم........<br />
<br />
امروز ۳/۱۲/۹۰ ساعت ۱۰:۳۰بعد از گذشتن از فرازو نشیب ها با آن اتوبوس قدیمی که سیستم سرمایشش حالت تعادل نداشت یا خیلی سرد بود یا گرم به مشهد رسیدیم. در راه همه جا برف آمده بود و به ما گفته بودند که مشهد خیلی سرد است ......همه اتوبوسهایی که ما را از کرمان به ترمینال مشهد رساندند ما را پیاده کردند و رفتند............ ما ماندیمو شهر غریب .................<br />
<br />
ساعت ۱۲ما را به هتلی بردند که خودشان هم آدرسش را نمی دانستند یعنی اصلا مسئولی با ما نبود بهمان گفتند هتلتان داخل کوچه. کنار یک آپارتمان بلنده  ........حتی به شوخی راننده میگفت هر دری باز بود بروید ...........<br />
<br />
ساعت ۴ یا ۵ بود ما در راه حرم هستیم بعد از گذر از درهای ورودی از باب الرضا وارد صحن شدیم "السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا المرتضی"............<br />
<br />
برای شام به هتل برگشتیم.......و ساعت ۱۰از فرط خستگی خوابیدیم......<br />
<br />
۲ روز به این منوال گذشت در حین رفتن به حرم هم اگر کسی از بابت سوغاتی التماس دعایی داشت برایش خریدیم...در طی این چند روز به سرمان زد انتقالی بگیریم به مشهد و همه با هم در همین هتل زندگی کنیم که این خیال پوچی بیش نبود.............<br />
<br />
خلاصه .....از همه اینها گذشته از لحاظ معنوی مستفیذ شدیم البته نمیدانم مستفیذ را درست نوشتم یا نه....از همه این بی نظمی هایش گذشته هتل چندین ستاره ای بود و امکانات رفاهی و تغذیه ای در حد المپیک بود...<br />
<br />
القصه<br />
<br />
امروز شنبه ۷/۱۲/۹۰ ساعت ۸:۴۰ است ما از اتوبوس مشهدـکرمان پیاده شدیم و هیچ چیز بدتر از این نبود که شب قبل در اتوبوس خواب نرفته باشی و شنبه ۹:۳۰ تربیت داشته باشی......................<br />
<br />
به امید سفرهای بعدی...(البته قربونعلی ۳و۵ با ما نیامدند که جاشان خیلی خالی بود)]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[سلام از اول دوران دانشجوییم یاد داشتم (کرمونی بود)که می خواستیم یه سفر گروهی بریم اما نمی شد یه چند وقتی تصمیم داشتیم بین دو ترم یه دو سه روز بریم مشهدو برگردیم. که اونم پا نداد... تا اینکه............<br />
امروز ۲/۱۲/۹۰ من و بچه های اتاق سوار بر اتوبوسی هستیم که میگویند از طرف امور فرهنگی دانشگاه اردوی مشهد می برند<br />
<br />
برای هیچ کداممان قابل تصور نبود آخر ما  به صورت اتفاقی خبر دار شدیم که همچین جریانی وجود دارد و چند روز قبلش اسم نوشته بودیم........<br />
<br />
امروز ۳/۱۲/۹۰ ساعت ۱۰:۳۰بعد از گذشتن از فرازو نشیب ها با آن اتوبوس قدیمی که سیستم سرمایشش حالت تعادل نداشت یا خیلی سرد بود یا گرم به مشهد رسیدیم. در راه همه جا برف آمده بود و به ما گفته بودند که مشهد خیلی سرد است ......همه اتوبوسهایی که ما را از کرمان به ترمینال مشهد رساندند ما را پیاده کردند و رفتند............ ما ماندیمو شهر غریب .................<br />
<br />
ساعت ۱۲ما را به هتلی بردند که خودشان هم آدرسش را نمی دانستند یعنی اصلا مسئولی با ما نبود بهمان گفتند هتلتان داخل کوچه. کنار یک آپارتمان بلنده  ........حتی به شوخی راننده میگفت هر دری باز بود بروید ...........<br />
<br />
ساعت ۴ یا ۵ بود ما در راه حرم هستیم بعد از گذر از درهای ورودی از باب الرضا وارد صحن شدیم "السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا المرتضی"............<br />
<br />
برای شام به هتل برگشتیم.......و ساعت ۱۰از فرط خستگی خوابیدیم......<br />
<br />
۲ روز به این منوال گذشت در حین رفتن به حرم هم اگر کسی از بابت سوغاتی التماس دعایی داشت برایش خریدیم...در طی این چند روز به سرمان زد انتقالی بگیریم به مشهد و همه با هم در همین هتل زندگی کنیم که این خیال پوچی بیش نبود.............<br />
<br />
خلاصه .....از همه اینها گذشته از لحاظ معنوی مستفیذ شدیم البته نمیدانم مستفیذ را درست نوشتم یا نه....از همه این بی نظمی هایش گذشته هتل چندین ستاره ای بود و امکانات رفاهی و تغذیه ای در حد المپیک بود...<br />
<br />
القصه<br />
<br />
امروز شنبه ۷/۱۲/۹۰ ساعت ۸:۴۰ است ما از اتوبوس مشهدـکرمان پیاده شدیم و هیچ چیز بدتر از این نبود که شب قبل در اتوبوس خواب نرفته باشی و شنبه ۹:۳۰ تربیت داشته باشی......................<br />
<br />
به امید سفرهای بعدی...(البته قربونعلی ۳و۵ با ما نیامدند که جاشان خیلی خالی بود)]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[*ترم بوقی :به کسی می گویند  که تازه به دانشگاه آمده و ترم اول می باشد.]]></title>
			<link>/forum/thread-35199.html</link>
			<pubDate>Mon, 29 Aug 2016 07:17:01 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">/forum/thread-35199.html</guid>
			<description><![CDATA[از قدیم گفتن اولین انتخاب بهترین انتخابه از انتخاب یه گزینه بین 4 تا گرفته تا ازدواج.......<br />
<br />
 حالا من میخوام اولین حرفم قشنگترین حرفم باشه<br />
<br />
میدونی این وبلاگم هم یه روزی خاطره میشه!<br />
<br />
ما روز اولی که اومدیم دانشگاه خیلی سخت میگذشت مخصوصا تو شهر غربت<br />
<br />
 هنوز مونده بود تا عادت کنیم<br />
<br />
بهمون میگفتن ترمولک یا ترم بوقی*.  وقتی هم هی غرولند میکردیم که اَه دانشگاه دیگه کجاس؟<br />
<br />
به ما گفتن برید دانشگاه دیگه نمیخواد درس بخونی و از این حرفا ..........<br />
<br />
میگفتن ترم اول این طوریه بعدش همینا واسطون میشه خاطره<br />
<br />
وقتی با مشکلی برمی خوردیم با کنایه به  هم میگفتیم عیب نداره اینا هم یه روزی میشه خاطره <br />
<br />
و الان که پشت سرمو نگاه میکنم واقعا خاطره ایی واسه خودش.<br />
<br />
خاطره شده که الان دارم خوب یا بد، ازش یاد میکنم.<br />
<br />
*ترم بوقی :به کسی می گویند  که تازه به دانشگاه آمده و ترم اول می باشد.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[از قدیم گفتن اولین انتخاب بهترین انتخابه از انتخاب یه گزینه بین 4 تا گرفته تا ازدواج.......<br />
<br />
 حالا من میخوام اولین حرفم قشنگترین حرفم باشه<br />
<br />
میدونی این وبلاگم هم یه روزی خاطره میشه!<br />
<br />
ما روز اولی که اومدیم دانشگاه خیلی سخت میگذشت مخصوصا تو شهر غربت<br />
<br />
 هنوز مونده بود تا عادت کنیم<br />
<br />
بهمون میگفتن ترمولک یا ترم بوقی*.  وقتی هم هی غرولند میکردیم که اَه دانشگاه دیگه کجاس؟<br />
<br />
به ما گفتن برید دانشگاه دیگه نمیخواد درس بخونی و از این حرفا ..........<br />
<br />
میگفتن ترم اول این طوریه بعدش همینا واسطون میشه خاطره<br />
<br />
وقتی با مشکلی برمی خوردیم با کنایه به  هم میگفتیم عیب نداره اینا هم یه روزی میشه خاطره <br />
<br />
و الان که پشت سرمو نگاه میکنم واقعا خاطره ایی واسه خودش.<br />
<br />
خاطره شده که الان دارم خوب یا بد، ازش یاد میکنم.<br />
<br />
*ترم بوقی :به کسی می گویند  که تازه به دانشگاه آمده و ترم اول می باشد.]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[طنز؛ آزرده نمی‌کنند!]]></title>
			<link>/forum/thread-35180.html</link>
			<pubDate>Sat, 27 Aug 2016 06:48:12 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">/forum/thread-35180.html</guid>
			<description><![CDATA[شهرام شهیدی در روزنامه اعتماد نوشت:<br />
 <br />
اسحاق جهانگیری: به خاطر آزرده نشدن خاطر مردم خیلی از مسائل را نمی‌گوییم<br />
<br />
جلسه هیات دولت:<br />
<br />
وزیر اقتصاد: دوستان، اسحاق واقعا درست گفت. حیف که نمی‌خواهیم مردم آزرده بشوند، وگرنه می‌گفتیم بدهی بابک زنجانی به دولت از موجودی توی صندوق بیشتر است.<br />
<br />
وزیر کار: من را بگو که اگر می‌خواستم مردم آزرده شوند می‌توانستم آمار واقعی بیکاری را ارایه دهم تا حتی آنهایی که سر کار هستند هم بفهمند فقط سر کار گذاشته شده‌اند.<br />
<br />
وزیر ارشاد: اوضاع من از همه قمر در عقرب‌تر است. همه فکر می‌کنند من سر قضیه کنسرت در مشهد کوتاه آمده‌ام. حیف که نمی‌توانم بگویم کنسرت‌ها در صد و سی و یک شهر کشور رو‌هواست! همه جای میهن مشهد من است!<br />
<br />
وزیر نیرو: من هم از کیفیت آب آشامیدنی شهرها بگویم سنگ روی سنگ بند نمی‌شود و کسی دیگر آب نمی‌خورد.<br />
<br />
وزیر امور خارجه: حیف که دیگران آزرده می‌شوند وگرنه چیزهایی می‌گفتم که آزردگی مردم کمتر شود!<br />
<br />
وزیر ورزش: مردم مگر آزرده هم می‌شوند؟ برای‌شان خوب نیست.<br />
<br />
وزیر بهداشت: من تا اطلاع ثانوی گیلاسم. مرا نچینید!<br />
<br />
وزیر صنعت و معدن: خب مردم آزرده بشوند. مگه چیه؟ دیگه بیشتر از سوار شدن به این خودروها آزرده می‌شوند؟ وا؟ چه سوسول!<br />
<br />
مردم: حیف به خاطر آزرده شدن خاطر دولت تدبیر و امید خیلی از مسائل را نمی‌گوییم.<br />
<br />
منبع: <font color="red"><br />
مهمان عزیز شما قادر به مشاهده پیوندهای انجمن مانشت نمی‌باشید. جهت مشاهده پیوندها <a href="member.php?action=register"><strong>ثبت نام</strong></a> کنید.<br />
</font>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[شهرام شهیدی در روزنامه اعتماد نوشت:<br />
 <br />
اسحاق جهانگیری: به خاطر آزرده نشدن خاطر مردم خیلی از مسائل را نمی‌گوییم<br />
<br />
جلسه هیات دولت:<br />
<br />
وزیر اقتصاد: دوستان، اسحاق واقعا درست گفت. حیف که نمی‌خواهیم مردم آزرده بشوند، وگرنه می‌گفتیم بدهی بابک زنجانی به دولت از موجودی توی صندوق بیشتر است.<br />
<br />
وزیر کار: من را بگو که اگر می‌خواستم مردم آزرده شوند می‌توانستم آمار واقعی بیکاری را ارایه دهم تا حتی آنهایی که سر کار هستند هم بفهمند فقط سر کار گذاشته شده‌اند.<br />
<br />
وزیر ارشاد: اوضاع من از همه قمر در عقرب‌تر است. همه فکر می‌کنند من سر قضیه کنسرت در مشهد کوتاه آمده‌ام. حیف که نمی‌توانم بگویم کنسرت‌ها در صد و سی و یک شهر کشور رو‌هواست! همه جای میهن مشهد من است!<br />
<br />
وزیر نیرو: من هم از کیفیت آب آشامیدنی شهرها بگویم سنگ روی سنگ بند نمی‌شود و کسی دیگر آب نمی‌خورد.<br />
<br />
وزیر امور خارجه: حیف که دیگران آزرده می‌شوند وگرنه چیزهایی می‌گفتم که آزردگی مردم کمتر شود!<br />
<br />
وزیر ورزش: مردم مگر آزرده هم می‌شوند؟ برای‌شان خوب نیست.<br />
<br />
وزیر بهداشت: من تا اطلاع ثانوی گیلاسم. مرا نچینید!<br />
<br />
وزیر صنعت و معدن: خب مردم آزرده بشوند. مگه چیه؟ دیگه بیشتر از سوار شدن به این خودروها آزرده می‌شوند؟ وا؟ چه سوسول!<br />
<br />
مردم: حیف به خاطر آزرده شدن خاطر دولت تدبیر و امید خیلی از مسائل را نمی‌گوییم.<br />
<br />
منبع: <font color="red"><br />
مهمان عزیز شما قادر به مشاهده پیوندهای انجمن مانشت نمی‌باشید. جهت مشاهده پیوندها <a href="member.php?action=register"><strong>ثبت نام</strong></a> کنید.<br />
</font>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[خواب شب کنکور]]></title>
			<link>/forum/thread-33975.html</link>
			<pubDate>Tue, 19 Apr 2016 22:58:27 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">/forum/thread-33975.html</guid>
			<description><![CDATA[سلام.<br />
بعد مدت ها گذرم افتاد به مانشت و دیدم بچه ها خاطرات جالبی دارند گفتم بد نیست منم خاطره شب کنکورم (کنکور 93) رو تعریف کنم!!!<br />
من کلا بد خوابم و اصلا نمیتوم خوابم و تنظیم کنم. چند روز مونده به کنکور به این فکر افتادم که چیکار کنم خواب شب کنکورم میزون باشه !!!<br />
<br />
به این نتیجه رسیدم که روز قبل کنکور ساعت 5 صبح بیدار شم و کلی ورزش کنم و خودم و خسته کنم اون روز تا شب قبل کنکور بتونم راحت بخابم.<br />
<br />
چشمتون روز بد نبینه از ذوق ورزش صبحگاهی همون شب نتونستم بخابم! و گفتم عیب نداره من که این شبم نتونستم بخابم امروزم با ورزش کلی خسته میشم و فوقش دیگه شبه کنکور ساعت ده خوابم !!!<br />
<br />
اون روز حسابی خسته شدم و ساعت ده رفتم رختخواب ولی هر کاری کردم باز خوابم نبرد. خلاصه سیستم پدر سوخته ی خسب من همکاری نکرد. بر شکم نیز خوابیدم. بر کله! یک لنگه پا ! آقا نشد! <br />
<br />
اینکه دهانم تا صبح چه شد بماند!!!!!! خلاصه خروس خوان و سگ دوان پا شدم رفتم سمت جلسه کنکور. جاتون خالی سگ و میزدی تو اون سرما و اون موقع شب از خونه نمیرفت بیرون! ولی من مجبور بودم چون حوزه امتحانیم تبریز بود و من مرند بودم! و همه میدونن فاصله این دو تا شهر چقدره و نیازی نیست بگم!!! اون موقع هم ایطوری نبود! کنکور وسط چله زمستون برگزار میشد و باید از گردنه یام که بین مرند و تبریز هست و 80 درصدای شبای زمستون یا بستست یا 2 ساعت طول میکشه دو وجب راه و بری!!! با کلی نذر و صلوات رفتیم و رسیدم سر جلسه! همین که نشستم پشت صندلی خدارو شکر کردم به سلامت رسیدم و الان سر جلسم!!! ولی یهو یادم افتاد که دو شبه نخابیدم !!! به خودم گفتم مرد مومن یعنی الان انتظار داری مخت کار کنه و بتونی به سوالات آزمون جواب بدی؟!!!!!!!!!!!!!!! شدیدا خوابم گرفت یهو! دلم میخاست بخابم! ولی پاشدم رفتم آبی به دست و صورتم زدم و برگشتم! وقتی سوالارو دیدم و حس کردم خیلیاشون و بلدم حس خوبی بهم دست داد و باز خواب از سرم پرید. خدارو شکر آزمون خوب بود و تونستم روزانه آی تی خواجه نصیر قبول شم.<br />
<br />
و اون موقع بود فهمیدم هرکی زحمت بکشه، حتی اگه سنگ رو سرش بباره یا ارتش سرخ چین جلوش باشه نمیتونن نذارن موفق شه !!!]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[سلام.<br />
بعد مدت ها گذرم افتاد به مانشت و دیدم بچه ها خاطرات جالبی دارند گفتم بد نیست منم خاطره شب کنکورم (کنکور 93) رو تعریف کنم!!!<br />
من کلا بد خوابم و اصلا نمیتوم خوابم و تنظیم کنم. چند روز مونده به کنکور به این فکر افتادم که چیکار کنم خواب شب کنکورم میزون باشه !!!<br />
<br />
به این نتیجه رسیدم که روز قبل کنکور ساعت 5 صبح بیدار شم و کلی ورزش کنم و خودم و خسته کنم اون روز تا شب قبل کنکور بتونم راحت بخابم.<br />
<br />
چشمتون روز بد نبینه از ذوق ورزش صبحگاهی همون شب نتونستم بخابم! و گفتم عیب نداره من که این شبم نتونستم بخابم امروزم با ورزش کلی خسته میشم و فوقش دیگه شبه کنکور ساعت ده خوابم !!!<br />
<br />
اون روز حسابی خسته شدم و ساعت ده رفتم رختخواب ولی هر کاری کردم باز خوابم نبرد. خلاصه سیستم پدر سوخته ی خسب من همکاری نکرد. بر شکم نیز خوابیدم. بر کله! یک لنگه پا ! آقا نشد! <br />
<br />
اینکه دهانم تا صبح چه شد بماند!!!!!! خلاصه خروس خوان و سگ دوان پا شدم رفتم سمت جلسه کنکور. جاتون خالی سگ و میزدی تو اون سرما و اون موقع شب از خونه نمیرفت بیرون! ولی من مجبور بودم چون حوزه امتحانیم تبریز بود و من مرند بودم! و همه میدونن فاصله این دو تا شهر چقدره و نیازی نیست بگم!!! اون موقع هم ایطوری نبود! کنکور وسط چله زمستون برگزار میشد و باید از گردنه یام که بین مرند و تبریز هست و 80 درصدای شبای زمستون یا بستست یا 2 ساعت طول میکشه دو وجب راه و بری!!! با کلی نذر و صلوات رفتیم و رسیدم سر جلسه! همین که نشستم پشت صندلی خدارو شکر کردم به سلامت رسیدم و الان سر جلسم!!! ولی یهو یادم افتاد که دو شبه نخابیدم !!! به خودم گفتم مرد مومن یعنی الان انتظار داری مخت کار کنه و بتونی به سوالات آزمون جواب بدی؟!!!!!!!!!!!!!!! شدیدا خوابم گرفت یهو! دلم میخاست بخابم! ولی پاشدم رفتم آبی به دست و صورتم زدم و برگشتم! وقتی سوالارو دیدم و حس کردم خیلیاشون و بلدم حس خوبی بهم دست داد و باز خواب از سرم پرید. خدارو شکر آزمون خوب بود و تونستم روزانه آی تی خواجه نصیر قبول شم.<br />
<br />
و اون موقع بود فهمیدم هرکی زحمت بکشه، حتی اگه سنگ رو سرش بباره یا ارتش سرخ چین جلوش باشه نمیتونن نذارن موفق شه !!!]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[خرما...]]></title>
			<link>/forum/thread-33955.html</link>
			<pubDate>Sun, 17 Apr 2016 19:47:29 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">/forum/thread-33955.html</guid>
			<description><![CDATA[[این داستان برای یک و نیم سال پیشه که قبلا تو وبلاگم نوشته بودم، امیدوارم که خوشتون بیاد]<br />
<br />
چند وقت پیش، حدود سه چهار ماه پیش پسر خالم بهم زنگ زد و گفت ببین یکی از آشناهای دوستم واسه پایان نامه اش چند تا سوال داره شماره تو بدم بهش؟؟ گفتم باشه بده. چند دقیقه بعد یه خانمی زنگ زد و خلاصه گفت که در باره ی یه موضوعی که به پایگاه داده ربط داره (پایگاه داده ی فازی) داره کار می کنه و مثل اینکه پروپوزالشو برده پیش استادشو، استادش گفته این دقیق نیست و باید هدفش مشخص باشه و مراحل انجام کار و ... باید کامل باشه. گفتم والا من خودم پروپوزالمو ننوشتم و موضوعی هم که کار می کنم چیز دیگه ای هست ولی باز هر کمکی از دستم بر بیاد در خدمت هستم. گفت که چند روز بعد پروپوزالمو میفرستم شما نگاه کنید و نظر بدید.<br />
<br />
بعد از چند روز پروپوزالشو فرستاد که یکی قبل از من توش کامنت نوشته بود. منم خوندمو و بهش گفتم که تمامی این کامنت ها به جا هستن. مثلا گفته بود که قراره این کارو انجام بدیم ولی چرا شو نگفته بود، یا گفته بود که قراره کار فلانی رو ادامه بدیم ولی اینکه کار فلانی اصلا چی هست رو نگفته بود. این بنده خدا خونه و دانشگاه هشون توی بوشهر هست ولی استاد راهنماش توی تهران (دانشگاه ادیسون جنوب، یا ادیسون شمال ) تدریس می کنه و اون هم به استادش دسترسی نداشت و بهم گفته بود که چند بار اومده تهران برای کار پروپوزالش.<br />
<br />
خلاصه بهم گفته بود که میتونم از پایان نامه ها و اساتید دانشگاه شما هم کمک بگیرم، منم گفتم که آره شما هر وقت اومدی پایان نامه ها رو میگیریم و میدم بهتون، با اساتید هم اگه خواستید هماهنگ می کنم تا باهاشون صحبت کنید. آقا یه دو سه هفته گذشت و دوباره این خانم زنگ زدن و گفتن که من قراره روز چهارشنبه بیام تهران میتونید با استادتون هماهنگ کنید که باهاش مشورت کنم؟ منم گفتم باشه سعی خودم رو می کنم ولی اگه نشد با یکی از دانشجویان دکتری که تو این زمینه کار می کنه هماهنگ میکنم با ایشون صحبت کنید. چون میدونستم که دکتر رهگذر رو نمیشه پیدا کرد، یعنی هماهنگ شدن باهاش خیلی سخته، با یکی از دانشجوهای دکتری دکتر رهگذر که روی پایگاه داده ها کار میکنه و قبلا همدیگرو میشناختیم هماهنگ کردم و در مورد موضوع این خانم هم یه صحبتی کردیم و گفت که باشه. من احتمالا چهارشنبه نباشم ولی صبح روز چهارشنبه باهام برای ساعت 4 بعد از ظهر هماهنگ کن. از قضا یک روز که برای نماز ظهر به مسجد رفته بودم دکتر رهگذر رو هم اونجا دیدم (جزء معدود استاد هایی هست که مسجد میاد) و بعد از نماز بهشون گفتم که اینطور، یکی از آشناهامون در مورد پایگاه داده ی فازی سوال داشت اگه فرصت داشتید یه 10 دقیقه ای وقتتون رو میگیریم. اونم با روی باز و تواضع گفت اگر بلد باشیم حتما.<br />
<br />
آقا سه شنبه پسر خالم بهم زنگ زد که حاجی دمت گرم این داره از بوشهر میاد 19 ساعت راهه، الانم حرکت کردن، کارشو راه بنداز و آبرو داری کن. منم گفتم باشه هر کاری که بتونم انجام می دم. ولی ساعت 7-8 غروب بود که خانمه زنگ زد و گفت که ما برگشتیم. گفتم چی؟ گفت که به استادم زنگ زدم گفت که من فردا تهران نیستم و هفته ی بعد میام. اینا هم وسط راه از اتوبوس پیاده شده بودنو رفته بودن خونشون. منم دیگه قرارمو با اون دانشجوی دکترا به هم زدمو با کلی شرمندگی.<br />
<br />
آقا گذشت و گذشت تا اینکه یه روز صبح ساعت 10-11 تو دانشگاه بودم که دوباره خانمه زنگ زد و گفت که من الان تهرانم و اینجا هم به اینترنت دسترسی ندارم، شما کجا هستید؟ گفتم منم دانشگاه هستم، اینجا هم تقریبا اینترنت داریم میتونید بیایید اینجا. گفت که باشه. ساعت 12 بود که رفتم جلوی در دانشکده فنی و دیدم که این خانم به همراه پدر 50-60 سالشون جلوی در وایسادن و دو سه تا چمدون کنارشون هست. بعد از سلام و احوال پرسی یکی از کیف ها رو برداشتمو گفتم بریم، این سمته، که پدرش اجازه نداد و گفت که خودمون میاریم. بعد رفتیم تو سایت دانشکده فنی نشستیم و این خانم شروع کرد به کار کردن و پدرشون هم در لابی دانشکده نشستن. خلاصه 3 ساعت، 4 ساعت، گذشت و تو این حین من نرم افزار ویراستیار رو نصب کردمو یکی از هم آزمایشگاهی های که دانشجوی سال آخر دکتری هست رو بردم پیش ایشون و خلاصه کار ویرایش پروپوزال تموم شد.<br />
<br />
بعدش رفتیم آزمایشگاه که پروپوزال رو پرینت کنیم و اونجا هم کلی طول کشید، چون دو تا پروپوزال بود و برگه هاشون هم جدا جدا بودن و شماره صفحه هم نداشتن. خلاصه با هر مصیبیتی که بود پرینت کردیمو، ایشون رفتن. فرداش که رفته بودن پیش استادشون باز هم مثل اینکه نبود ولی یکی از مسئولینشون بود و بعضی از جاهای پروپوزال رو امضا کرده بود. ولی استادشونو میگفت تا دم در خونه اش هم رفتم ولی گفته بود که صورت جلسه ندارمو باید آماده کنم و این بنده خدا هم به کارش نرسیده بود.<br />
<br />
همون روز غروب ساعت 5-6 دوباره با پدر محترمشون اومدن دانشکده فنی. بهش گفته بودم که اگه میخواد میتونه مدارکشو بده من ببرم و امضاشو بگیرمو براش بفرستم و اون اینجا معطل نشه. مدارکو آوورد داد و گفت که بعضی جاهاش مشکل داره، داشت توضیح می داد که گفتم بی خیال، رفتید خونه یه ایمیل بزنید و جاهایی که قراره اصلاح بشه رو بگید. چون استادش گفته بود که هفته ی بعد هست. بهر حال تا هفته ی بعد با هر مصیبتی که بود صفحات رو ویرایش کردیم و آماده شدن که ببرم پیش استادش تا امضا کنه.<br />
<br />
گفتن که فلان روز فلان ساعت تو لابی فلان بیمارستان (!!!!!!!!) استادمون نشسته و میتونید برید پیشش. خلاصه من هم بلند شدم رفتم همونجا و بعد از اینکه رسیدم با استادش تماس گرفتم، گفت که یه لحظه گوشی، این یه لحظه گوشی حدود 7 دقیقه به طول انجامید و تو این مدت من داشتم صحبت های این استاد با یه دانشجویی رو گوش میدادم. بعدش گفت که من تو لابی هستم میتونید بیایید. رفتم تو لابی، دیدم که 7-8 تا دانشجو تو صف انتظار هستن که با یه آقایی که روی صندلی نشسته بود و داشت با دانشجو ها صحبت می کرد، صحبت کنن. رفتم جلو گفتم که این پروپوزال فلانی هست آووردم امضا کنید. گفت که ای وای من یادم رفت صورت جلسه رو بیارم، یه لحظه خواست پروپوزال ها رو پیش خودش نگه داره ولی داد به من گفت شما فردا همین موقع بیا و روی دستش با خودکار یه علامت ضربدر زد که صورت جلسه یادش نره.<br />
<br />
برگشتمو به خانمه زنگ زدم و ماجرا رو تعریف کردم، اونم گفت که دیگه بی خیال نمیخواد فردا دوباره برید، مدارکو برام ارسال کنید. گفتم چرا؟ گفت که من دیگه دلم به این قضیه خوش بین نیست، اگه قرار بود امضا بشه تا الان شده بود، صبر می کنم هر وقت که اومد اونجا خودم امضاشو می گیرم. گفتم باشه هر جور راحتید. بعد از چند روز آدرسو گرفتمو مدارکو ارسال کردم و پیام دادم که هزینش شد 12 تومن هزینه ی پرینت هم 4 تومن. کلا 16 تومن و شماره ی کارتم رو هم ارسال کردم. (البته خودش گفته بود که هزینه هارو بگید، ولی منم شرم نکردمو همون لحظه گفتم <img data-pagespeed-no-transform src="images/smilies/smile.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="Smile" title="Smile" />) خلاصه قضیه اینجا خاتمه پیدا کرد و منم یه نفس راحتی کشیدم. آخه ذهنمو خیلی درگیر کرده بود.<br />
<br />
حالا قضیه ی خرما چیه؟؟؟ حدود 10-15 روزی که گذشت، دوباره این خانمه باهام تماس گرفت و گفت آقای محمدپور روی بسته ای که برام ارسال کردید، کد پستی و آدرس دقیقتون رو ننوشتید، لطفا میشه آدرس دقیقتون رو برامون ارسال کنید. گفتم واسه ی چی؟ گفت که بابام میخواد براتون خرما ارسال کنه؟ گفتم این چه کاریه آخه؟ گفت که ما اومدیم به شما زحمت دادیم حالا بابام چون کارش کشاورزیه گفت که برای شما هم خرما ارسال کنیم. گفتم که باشه و آدرس رو دادم. بعد از چند روز، یه روز که رفتم خوابگاه دیدم یه نامه ای اومده و روش نوشته برای دریافت بسته به اداره پست فلان جا برید. فرداش رفتم و دیدم که حدود 2-3 کیلو خرمای بسته بندی شده برامون ارسال کردن. بعدش منم تماس گرفتمو تشکر کردم و گفتم که بگید هزینش چقدر میشه. گفت که آقای محمدپور این چه حرفیه میزنید، واقعا ناراحت شدم. گفتم چرا؟ خوبه وقتی من میگم قابل شما رو نداره میگید که نه حتما باید حساب کنیم، ولی وقتی من میگم چقدر میشه میگید قابل نداره، گفتم حداقل هزینه ی پست رو بگید که براتون بفرستم، گفت که نه اصلا نمیشه و چون پدرم برای خیلی ها خرما میفرسته برای شما هم اون روز فرستاد. گفتم که باشه دستتون درد نکنه. گفت که هر وقت هم اومدید بوشهر و کاری چیزی داشتید حتما بهمون بگید، من هم گفتم شما هم هر وقت اومدید تهران با ما غریبگی نکنید و خداحافظی کردیم.<br />
<br />
خرما ها رو هم که دو بسته بود، یکیشو تو خوابگاه خوردیم و یکیشم تو آزمایشگاه گذاشته بودم که دو هفته پیش تموم شد. امیدوارم که از این داستان نتیجه های خوبی گرفته باشیم. اینکه اگه خوبی کنیم، خرما گیرمون میاد <img data-pagespeed-no-transform src="images/smilies/biggrin.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="Big Grin" title="Big Grin" /> و اینکه زود شماره حساب ندیم <img data-pagespeed-no-transform src="images/smilies/undecided.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="Undecided" title="Undecided" />، چون خیلی ضایست  <img data-pagespeed-no-transform src="images/smilies/confused.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="Confused" title="Confused" /> .]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[[این داستان برای یک و نیم سال پیشه که قبلا تو وبلاگم نوشته بودم، امیدوارم که خوشتون بیاد]<br />
<br />
چند وقت پیش، حدود سه چهار ماه پیش پسر خالم بهم زنگ زد و گفت ببین یکی از آشناهای دوستم واسه پایان نامه اش چند تا سوال داره شماره تو بدم بهش؟؟ گفتم باشه بده. چند دقیقه بعد یه خانمی زنگ زد و خلاصه گفت که در باره ی یه موضوعی که به پایگاه داده ربط داره (پایگاه داده ی فازی) داره کار می کنه و مثل اینکه پروپوزالشو برده پیش استادشو، استادش گفته این دقیق نیست و باید هدفش مشخص باشه و مراحل انجام کار و ... باید کامل باشه. گفتم والا من خودم پروپوزالمو ننوشتم و موضوعی هم که کار می کنم چیز دیگه ای هست ولی باز هر کمکی از دستم بر بیاد در خدمت هستم. گفت که چند روز بعد پروپوزالمو میفرستم شما نگاه کنید و نظر بدید.<br />
<br />
بعد از چند روز پروپوزالشو فرستاد که یکی قبل از من توش کامنت نوشته بود. منم خوندمو و بهش گفتم که تمامی این کامنت ها به جا هستن. مثلا گفته بود که قراره این کارو انجام بدیم ولی چرا شو نگفته بود، یا گفته بود که قراره کار فلانی رو ادامه بدیم ولی اینکه کار فلانی اصلا چی هست رو نگفته بود. این بنده خدا خونه و دانشگاه هشون توی بوشهر هست ولی استاد راهنماش توی تهران (دانشگاه ادیسون جنوب، یا ادیسون شمال ) تدریس می کنه و اون هم به استادش دسترسی نداشت و بهم گفته بود که چند بار اومده تهران برای کار پروپوزالش.<br />
<br />
خلاصه بهم گفته بود که میتونم از پایان نامه ها و اساتید دانشگاه شما هم کمک بگیرم، منم گفتم که آره شما هر وقت اومدی پایان نامه ها رو میگیریم و میدم بهتون، با اساتید هم اگه خواستید هماهنگ می کنم تا باهاشون صحبت کنید. آقا یه دو سه هفته گذشت و دوباره این خانم زنگ زدن و گفتن که من قراره روز چهارشنبه بیام تهران میتونید با استادتون هماهنگ کنید که باهاش مشورت کنم؟ منم گفتم باشه سعی خودم رو می کنم ولی اگه نشد با یکی از دانشجویان دکتری که تو این زمینه کار می کنه هماهنگ میکنم با ایشون صحبت کنید. چون میدونستم که دکتر رهگذر رو نمیشه پیدا کرد، یعنی هماهنگ شدن باهاش خیلی سخته، با یکی از دانشجوهای دکتری دکتر رهگذر که روی پایگاه داده ها کار میکنه و قبلا همدیگرو میشناختیم هماهنگ کردم و در مورد موضوع این خانم هم یه صحبتی کردیم و گفت که باشه. من احتمالا چهارشنبه نباشم ولی صبح روز چهارشنبه باهام برای ساعت 4 بعد از ظهر هماهنگ کن. از قضا یک روز که برای نماز ظهر به مسجد رفته بودم دکتر رهگذر رو هم اونجا دیدم (جزء معدود استاد هایی هست که مسجد میاد) و بعد از نماز بهشون گفتم که اینطور، یکی از آشناهامون در مورد پایگاه داده ی فازی سوال داشت اگه فرصت داشتید یه 10 دقیقه ای وقتتون رو میگیریم. اونم با روی باز و تواضع گفت اگر بلد باشیم حتما.<br />
<br />
آقا سه شنبه پسر خالم بهم زنگ زد که حاجی دمت گرم این داره از بوشهر میاد 19 ساعت راهه، الانم حرکت کردن، کارشو راه بنداز و آبرو داری کن. منم گفتم باشه هر کاری که بتونم انجام می دم. ولی ساعت 7-8 غروب بود که خانمه زنگ زد و گفت که ما برگشتیم. گفتم چی؟ گفت که به استادم زنگ زدم گفت که من فردا تهران نیستم و هفته ی بعد میام. اینا هم وسط راه از اتوبوس پیاده شده بودنو رفته بودن خونشون. منم دیگه قرارمو با اون دانشجوی دکترا به هم زدمو با کلی شرمندگی.<br />
<br />
آقا گذشت و گذشت تا اینکه یه روز صبح ساعت 10-11 تو دانشگاه بودم که دوباره خانمه زنگ زد و گفت که من الان تهرانم و اینجا هم به اینترنت دسترسی ندارم، شما کجا هستید؟ گفتم منم دانشگاه هستم، اینجا هم تقریبا اینترنت داریم میتونید بیایید اینجا. گفت که باشه. ساعت 12 بود که رفتم جلوی در دانشکده فنی و دیدم که این خانم به همراه پدر 50-60 سالشون جلوی در وایسادن و دو سه تا چمدون کنارشون هست. بعد از سلام و احوال پرسی یکی از کیف ها رو برداشتمو گفتم بریم، این سمته، که پدرش اجازه نداد و گفت که خودمون میاریم. بعد رفتیم تو سایت دانشکده فنی نشستیم و این خانم شروع کرد به کار کردن و پدرشون هم در لابی دانشکده نشستن. خلاصه 3 ساعت، 4 ساعت، گذشت و تو این حین من نرم افزار ویراستیار رو نصب کردمو یکی از هم آزمایشگاهی های که دانشجوی سال آخر دکتری هست رو بردم پیش ایشون و خلاصه کار ویرایش پروپوزال تموم شد.<br />
<br />
بعدش رفتیم آزمایشگاه که پروپوزال رو پرینت کنیم و اونجا هم کلی طول کشید، چون دو تا پروپوزال بود و برگه هاشون هم جدا جدا بودن و شماره صفحه هم نداشتن. خلاصه با هر مصیبیتی که بود پرینت کردیمو، ایشون رفتن. فرداش که رفته بودن پیش استادشون باز هم مثل اینکه نبود ولی یکی از مسئولینشون بود و بعضی از جاهای پروپوزال رو امضا کرده بود. ولی استادشونو میگفت تا دم در خونه اش هم رفتم ولی گفته بود که صورت جلسه ندارمو باید آماده کنم و این بنده خدا هم به کارش نرسیده بود.<br />
<br />
همون روز غروب ساعت 5-6 دوباره با پدر محترمشون اومدن دانشکده فنی. بهش گفته بودم که اگه میخواد میتونه مدارکشو بده من ببرم و امضاشو بگیرمو براش بفرستم و اون اینجا معطل نشه. مدارکو آوورد داد و گفت که بعضی جاهاش مشکل داره، داشت توضیح می داد که گفتم بی خیال، رفتید خونه یه ایمیل بزنید و جاهایی که قراره اصلاح بشه رو بگید. چون استادش گفته بود که هفته ی بعد هست. بهر حال تا هفته ی بعد با هر مصیبتی که بود صفحات رو ویرایش کردیم و آماده شدن که ببرم پیش استادش تا امضا کنه.<br />
<br />
گفتن که فلان روز فلان ساعت تو لابی فلان بیمارستان (!!!!!!!!) استادمون نشسته و میتونید برید پیشش. خلاصه من هم بلند شدم رفتم همونجا و بعد از اینکه رسیدم با استادش تماس گرفتم، گفت که یه لحظه گوشی، این یه لحظه گوشی حدود 7 دقیقه به طول انجامید و تو این مدت من داشتم صحبت های این استاد با یه دانشجویی رو گوش میدادم. بعدش گفت که من تو لابی هستم میتونید بیایید. رفتم تو لابی، دیدم که 7-8 تا دانشجو تو صف انتظار هستن که با یه آقایی که روی صندلی نشسته بود و داشت با دانشجو ها صحبت می کرد، صحبت کنن. رفتم جلو گفتم که این پروپوزال فلانی هست آووردم امضا کنید. گفت که ای وای من یادم رفت صورت جلسه رو بیارم، یه لحظه خواست پروپوزال ها رو پیش خودش نگه داره ولی داد به من گفت شما فردا همین موقع بیا و روی دستش با خودکار یه علامت ضربدر زد که صورت جلسه یادش نره.<br />
<br />
برگشتمو به خانمه زنگ زدم و ماجرا رو تعریف کردم، اونم گفت که دیگه بی خیال نمیخواد فردا دوباره برید، مدارکو برام ارسال کنید. گفتم چرا؟ گفت که من دیگه دلم به این قضیه خوش بین نیست، اگه قرار بود امضا بشه تا الان شده بود، صبر می کنم هر وقت که اومد اونجا خودم امضاشو می گیرم. گفتم باشه هر جور راحتید. بعد از چند روز آدرسو گرفتمو مدارکو ارسال کردم و پیام دادم که هزینش شد 12 تومن هزینه ی پرینت هم 4 تومن. کلا 16 تومن و شماره ی کارتم رو هم ارسال کردم. (البته خودش گفته بود که هزینه هارو بگید، ولی منم شرم نکردمو همون لحظه گفتم <img data-pagespeed-no-transform src="images/smilies/smile.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="Smile" title="Smile" />) خلاصه قضیه اینجا خاتمه پیدا کرد و منم یه نفس راحتی کشیدم. آخه ذهنمو خیلی درگیر کرده بود.<br />
<br />
حالا قضیه ی خرما چیه؟؟؟ حدود 10-15 روزی که گذشت، دوباره این خانمه باهام تماس گرفت و گفت آقای محمدپور روی بسته ای که برام ارسال کردید، کد پستی و آدرس دقیقتون رو ننوشتید، لطفا میشه آدرس دقیقتون رو برامون ارسال کنید. گفتم واسه ی چی؟ گفت که بابام میخواد براتون خرما ارسال کنه؟ گفتم این چه کاریه آخه؟ گفت که ما اومدیم به شما زحمت دادیم حالا بابام چون کارش کشاورزیه گفت که برای شما هم خرما ارسال کنیم. گفتم که باشه و آدرس رو دادم. بعد از چند روز، یه روز که رفتم خوابگاه دیدم یه نامه ای اومده و روش نوشته برای دریافت بسته به اداره پست فلان جا برید. فرداش رفتم و دیدم که حدود 2-3 کیلو خرمای بسته بندی شده برامون ارسال کردن. بعدش منم تماس گرفتمو تشکر کردم و گفتم که بگید هزینش چقدر میشه. گفت که آقای محمدپور این چه حرفیه میزنید، واقعا ناراحت شدم. گفتم چرا؟ خوبه وقتی من میگم قابل شما رو نداره میگید که نه حتما باید حساب کنیم، ولی وقتی من میگم چقدر میشه میگید قابل نداره، گفتم حداقل هزینه ی پست رو بگید که براتون بفرستم، گفت که نه اصلا نمیشه و چون پدرم برای خیلی ها خرما میفرسته برای شما هم اون روز فرستاد. گفتم که باشه دستتون درد نکنه. گفت که هر وقت هم اومدید بوشهر و کاری چیزی داشتید حتما بهمون بگید، من هم گفتم شما هم هر وقت اومدید تهران با ما غریبگی نکنید و خداحافظی کردیم.<br />
<br />
خرما ها رو هم که دو بسته بود، یکیشو تو خوابگاه خوردیم و یکیشم تو آزمایشگاه گذاشته بودم که دو هفته پیش تموم شد. امیدوارم که از این داستان نتیجه های خوبی گرفته باشیم. اینکه اگه خوبی کنیم، خرما گیرمون میاد <img data-pagespeed-no-transform src="images/smilies/biggrin.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="Big Grin" title="Big Grin" /> و اینکه زود شماره حساب ندیم <img data-pagespeed-no-transform src="images/smilies/undecided.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="Undecided" title="Undecided" />، چون خیلی ضایست  <img data-pagespeed-no-transform src="images/smilies/confused.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="Confused" title="Confused" /> .]]></content:encoded>
		</item>
	</channel>
</rss>